شاعر: صائب
از حسن غریب تو جهان صبح وطن شد
این شوره زمین از گل روی تو چمن شد
کامت شکرین باد که هر رخنه ای از دل
شیرین ز شکر خند تو چون کنج دهن شد
بوی خوش آهوی تو بردشت گذرکرد
داغ جگر لاله ستان ناف ختن شد
خاری که کشیدم ز قدم راهروان را
چون شمع درین بادیه خضر ره من شد
برصومعه افتاد ز چشم تو نگاهی
صد زاهد پیمانه شکن توبه شکن شد
ریحان که رخ گلشن ازو تازه وتر بود
از تازگی خط تو تقویم کهن شد
در نشأه سردرگم جان را نبردم
هرچند که در جام من این باده کهن شد
هرقطره که در پرده شب ریخت ز چشمم
چون شبنم گل آینه روی چمن شد
فریاد که یعقوب نظر بسته ما را
پیراهن یوسف دوم بیت حزن شد
عمری است که در بوته فکرست گدازان
صائب عجبی نیست اگر پاک سخن شد
زمین
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1249
گلزار به شهر آمد و بازار چمن شد
گوش همه کس محو غزل خوانی من شد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 238
چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد
بر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 239
روزی که مرا موج نفس دام سخن شد
شدطوطی چرخ آینه وواله من شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4385
فارسی متن کا ماخذ: گنجور