شاعر: نظیری نیشابوری
چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد
بر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد
چون شمع که شد رهبر پروانه به آتش
دل سوزی او باعث جان بازی من شد
می خواست شود قایل نظمم به بلاغت
صدپایه به شیب آمد و بر اوج سخن شد
بی جام همه می کش و بی باده همه مست
از نظم نو آیین مغان رسم کهن شد
شک نیست که از نیم نظر کار برآید
آن را که دلیل آصف اعجاز سخن شد
همسایگیش را اثر ابر بهارست
هم خانه گلستان شد و هم خار سمن شد
از یار و دیار ار نکنم یاد عجب نیست
از رشک من امسال غریبی به وطن شد
بر خاک درش جای شهیدان ندهد کس
لطفی است که کافور تن و عطر کفن شد
مهمان بهشتی مخور اندوه «نظیری »
نزهتگه حوران جنان بیت حزن شد
زمین
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1249
روزی که مرا موج نفس دام سخن شد
شدطوطی چرخ آینه وواله من شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4385
از حسن غریب تو جهان صبح وطن شد
این شوره زمین از گل روی تو چمن شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4386
گلزار به شهر آمد و بازار چمن شد
گوش همه کس محو غزل خوانی من شد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 238
فارسی متن کا ماخذ: گنجور