شاعر: صائب
روزی که مرا موج نفس دام سخن شد
شدطوطی چرخ آینه وواله من شد
هر مد فغان کز دل پردرد کشیدم
شد شاخ گل وسر خط مرغان چمن شد
در خدمت آیینه دل صرف شدی کاش
عمری که مرا صرف به پرداز سخن شد
هر آه که بی خواست برآمدزدل من
از بهر برون آمدن از خویش رسن شد
برپیری من چرخ سیه کاسه نبخشید
هرچندکه هرموبه تنم تیغ وکفن شد
هشدار که از باغ سرافکنده برون رفت
هر کس که مقید به تماشای چمن شد
از تبت وارونه خط هرشکن زلف
آغوش وداع دل سرگشته من شد
صائب گره دل به تکلف بگشاید
دستی که گرفتار سر زلف سخن شد
زمین
روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد
آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1249
گلزار به شهر آمد و بازار چمن شد
گوش همه کس محو غزل خوانی من شد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 238
چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد
بر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 239
از حسن غریب تو جهان صبح وطن شد
این شوره زمین از گل روی تو چمن شد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4386
فارسی متن کا ماخذ: گنجور