صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »شمارهٔ 44 - یک قصیده

شمارهٔ 44 - یک قصیده

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 20

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

زنند باغ و بهارم صلای ویرانی

گلم ز شاخ فرو ریزد از پریشانی

22

نه رنگ و بوی به جا مانده نی بر و برگم

چو نخل بادیه افتاده ام به عریانی

33

سموم وادی غم دیده پای تا فرقم

ز هم بریزم اگر ناگهم بجنبانی

44

جدا ازان شکن طره ام سرانگشتت

گزند خورده دندان صد پشیمانی

55

خجل ز مردن خویشم گمان نبود الحق

که بی رخ تو چنین جان دهم به آسانی

66

همه شکست دلم همچو کار زندان بان

تمام شکوه حالم چو شغل زندانی

77

کمان خسته دلی بی تهورست ار نه

به تیر آه کند لخت سینه پیکانی

88

اگر دلی به کف آری زیان نخواهی کرد

به این قدر که عنان زین روش بگردانی

99

شکست ما چه مصافست ما ضعیفانیم

که مور در صف ما می کند سلیمانی

1010

اگر مطالعه چهره ام کنی نظری

قصورهای ضمیرم همه فروخوانی

1111

ز کعبه آیم و بت های آزری در جیب

هزار بتکده را در خورم به رهبانی

1212

گریزگاه جنونست ورنه هر روزم

هزار کفر برون آرد از مسلمانی

1313

نگاهدار حجابست ورنه از نگهی

وصال تا ابد اندازدم به حیرانی

1414

امید نیست درین قحط مردمی که کسی

ز گرگ یوسف ما را خرد به ارزانی

1515

هوای دوست پر و بال می دهد ورنه

به رستخیز نمی جنبم از گران جانی

1616

ز حلق کشته ام آلوده تر به خون چشمیست

به درگه تو فرستاده اند قربانی

1717

منش ز بادیه آورده ام به شهر که گفت؟

که عشق همره مجنون نشد بیابانی

1818

ز منکران محبت به خود پناهم ده

که نوح زورق ازین ورطه کرد طوفانی

1919

ز گلبنی قفسم را اگر بیاویزی

کنند بر سر من بلبلان گل افشانی

2020

ز هم شناخته ام چاک جیب و دامان را

گذشت آن که گریبان کند گریبانی

2121

ز شوق آن که زمین بوس خدمت تو کنم

ز فرق تا قدمم همچو سایه پیشانی

2222

حذر کن ای غم ایام رهزنی تا کی؟

به خدمت که روانم مگر نمی دانی؟

2323

روم که حلقه فتراک دلبری بوسم

که دل چو گوی رباید به زلف چوگانی

2424

کجایی ای غم هجر تو مونس جانم

خیال وصل تو از شاهدان پنهانی

2525

عزیمت در عبدالرحیم خان دارم

فلک نگردد اگر زین رهم بگردانی

2626

هوای ابر کفش نیست در سرت که کنی

کلاه پادشهی را کلاه بارانی

2727

قبای شاهی ازان دیر می کند در بر

که چست یافته تشریف خان خانانی

2828

به همت تو فنا در فناست ره نبرد

که در بقای تو افزود هرچه شد فانی

2929

ملال بحر و بر از خاطرم گهی برود

که جام و شیشه بچینی و گل برافشانی

3030

ز تلخ و شور چه زمزمم بشویی لب

به چاه غبغب ساقی و راح ریحانی

3131

به دوستکامی رنگین لطیفه ای گویی

به دلربایی شیرین بدیهه ایی خوانی

3232

زلال لطف زنی آنقدر به جوش دلم

که برنهم سر افسانه های طولانی

3333

کنم نشاط به پیمانه میان دوری

خورم شراب به اندازه پشیمانی

3434

میی دهی که به طوفان شیشه غرق شود

گر از حباب نسازد کلاه بارانی

3535

میی که بر سر تاج قباد رشگ کند

به دانه عنبش گوهر بدخشانی

3636

به دیده لای خمش توتیای پرورده

گل سبوی وی از سرمه صفاهانی

3737

میی که دیو ازو قطره ای اگر بخورد

پری ز شیشه برون آرد از پری خانی

3838

میی که یابد اگر جم ز جنس او جامی

به رونما دهدش خاتم سلمانی

3939

نه آن میی که دل عاجران کباب کند

میی که مرغ بهشتش کنند بریانی

4040

عفی الله از سخن هزل و لابه های مزاح

هزار توبه ازین هرزهای لامانی

4141

هزار حوری و قدسی مدام می نوشند

به پرده های ضمیرم شراب روحانی

4242

کجا شوم من از ام الخبائث آبستن

که حاملم همه از بکرهای وحدانی

4343

رخم ز قبله ایمان به مرگ تافته باد

اگر ز کعبه به حد می کنم هجارانی

4444

به جام جم نکند میل هر که نوشیده

شراب معرفت بزم خان خانانی

4545

نگاه کن که به سویش چگونه می بینند

به صد امید شهنشاهی و جهانبانی

4646

به قصد دشمن او تیغ کوه را هر سال

زمین دوباره کند صیقلی و سوهانی

4747

هنوز کوه نجنبیده چرخ ساخته کار

به تیغ برق نهادش ز فرط برانی

4848

ازین سبب شده اکنون بر جبان و شجاع

سپهر شهره به جلدی زمین به کسلانی

4949

هم از حراست عدل ویست اگر برخی

مصون ز فتنه دهرند انسی و جانی

5050

فلک که ثبت مه و مهر در بغل دارد

به مهر او نرسانیده خط ترخانی

5151

طفیلیان سر خوانش میزبان گردند

ز خلق و مکرمتش در سرای مهمانی

5252

زهی ز صبح کریمان گشاده ابروتر

ندیده چهره خشم تو چین پیشانی

5353

گرفته ساغر دولت به دست می بینم

ز آسمان نهم برگذشته میزانی

5454

به صد تلاش ابد می کشد ز دنبالت

نمی شود که جمال از ازل بگردانی

5555

مگر که گه گه یک پایه زیرتر آیی

که عرش زیر سریرت نهاده پیشانی

5656

به دست مهر و عتابت زمانه داده زمام

که کرده گاه عصایی و گاه ثعبانی

5757

ز صبحدم فلک کینه جو ستاده به پا

به این خیال که تو در کجاش بنشانی

5858

به عرش نالد ز اندیشه کمندت شخص

معلقش به زمین آورد ز بی جانی

5959

ز شوق پایه تو قطره در رود به رحم

رسد ز طبع جمادی به نفس انسانی

6060

ز بس که سیر و تردد کند بدل سازد

به فطرت ملکوتی مزاج حیوانی

6161

چه سعی ها که نماید ولی به تو نرسد

که چون مقام تو بیند ز خود شود فانی

6262

تو خود نظیر خودی لا اله الا الله

همان یکی است که خود اولست و خود ثانی

6363

کس از مکارم اخلاق نامه ای ننوشت

که نام نیک تو بروی نکرد عنوانی

6464

چو نیک بینم ازان سده حلقه در گوشست

کجا که بخت برآرد سر از پریشانی

6565

کسی از تو هیچ نخواهد تو در دل مردم

به دست خویش نهال امید بنشانی

6666

هزار دفتر حاجت ز بر توانی خواند

به حرف معذرتی چون رسی فرومانی

6767

بروز جودت اگر قطرگی کند دریا

گه کفایت تو قطره کرده عمانی

6868

ز کلبه ای که نفاق تو خاست می آید

چو ماه منخسفش روزهای ظلمانی

6969

به کشوری که وفاقت رسید می گذرد

شبش چو آینه بی لباس نورانی

7070

چو باده از پی صافی سینه ها جویی

ز شوق نشئه در آغوش خم بیالانی

7171

به پاسبانی درگاه تو چه زود رسید

پریر بود که کیوان گذاشت کیوانی

7272

سپهر کار رباینده است امید است

که از نتیجه خدمت رسد به دربانی!

7373

نسیم پیرهنی می کنم هوس گرچه

عذار یوسف ما به بود به عریانی

7474

درین قصیده به گستاخی ارچه عرفی گفت

به داغ رشگ پس از مرگ سوخت خاقانی

7575

کنون به گور چنان او ز رشگ من سوزد

که در تنور تو آن گوسفند بریانی

7676

دگر که گفت مبادا ز راوی شعرم

درین قصیده به روز کمال بنشانی

7777

تو را که فضل به حدی بود که در بزمت

طیور وقت ترنم کنند سحبانی

7878

کمال جهل و بلاهت بود که طعنه زند

به نقص مایه کج فهمی و غلط خوانی

7979

دگر نبود ز شرط ادب درآوردن

به سلک مدح تو مدح حکیم گیلانی

8080

چو نقش زشت به دیوار عذر می گوید

ازین تعرض من با وجود بی جانی

8181

کجاست گیوه گیوی و تاج افریدون

کجاست کاسه شیبول و راح ریحانی

8282

گر او به فضل فلاطونست برکشیده تست

بود به قرب کیان اعتبار یونانی

8383

اگرچه سایه به رفعت زمین فرو گیرد

ولی نهد به پی آفتاب پیشانی

8484

وگرچه ابر درافشان شود کسی نکند

کلاه پادشهی را کلاه بارانی

8585

گرفتم آن که ز فضل و هنر مجسم بود

کجا به رتبت روحانیست جسمانی؟

8686

اگرچه کشور چین پر ز نقش مانی بود

خراب گشت نه صورت به جاست نی مانی

8787

به طرز وی دو سه بیت دگر ادا سازم

که بهر دعوی او قاطعست برهانی

8888

زهی به رای روان بخش شمع لاهوتی

به علم در دل هر قطره کرد عمانی

8989

به چشم عقل هیولای جوهر اول

به ذوق روح تمنای نشئه ثانی

9090

ز صبح اول عالم به نور فطرت تو

دبیر لوح قضا می کند قلمرانی

9191

به باغ کون همه روز و شب روان باشد

زلال فیض تو از چار جوی ارکانی

9292

گهر ز صلب فلک زان به بطن خاک آید

که نیز زاده اویند بحری و کانی

9393

کراست زهره که گوید فلان ببخش و مبخش

ز تست هرچه به هر شخص داری ارزانی

9494

جهان برات به مهر مسلمی می داد

بگفتم این چه کم انصافیست و نادانی

9595

تو طبل همچو گدا در ته گلیم زنی

وگرنه بر لب بامست کوس سلطانی

9696

تو را قاف به قاف فلک گرفته کرم

همین به خوان مه و خورشید می کند نانی

9797

به این نوال و کرم با وجود می یابد

یکی ازان دو به هر چند روز نقصانی

9898

گهی تبه شود این از هبوط تیره دلی

گیه سیه شود آن ز احتراق رخشانی

9999

چو آن فرو بری این را برآوری از جیب

چو این برآوری آن را چراغ می رانی

100100

تو را هم این لب نان زله عنایت اوست

نمی شود که به گل آفتاب پوشانی

101101

تو راست در دم هر صبح بذل یک مهری

وراست در دم هر بذل مهر صدگانی

102102

چو دید صدق حدیثم به لفظ گیلی گفت

به آفتاب سخن دارد این خراسانی

103103

ز صدق من به فراز درخت بنشستم

ز کذب او به سر شاخ گاو پالانی

104104

جهان ستان ملکا! شه نشان خداوندا

به مدحت تو خجل طوطی از زبان دانی

105105

سرود هجر «نظیری » شنو که دلسوزست

حکایت قفس از قمری گلستانی

106106

بجو چراغ و کمر باز کن که قصه من

دراز و تیره ترست از شب زمستانی

107107

تویی که گشتم و بر تو نیافتم بدلی

منم که رفتم و بر من نداشتی ثانی

108108

هزار رنگ گهر ریختم کسی نشناخت

که جنس من یمنی بود یا بدخشانی

109109

تو در برابر چشمم به صورتی هر دم

من و سرود غم و گریه های پنهانی

110110

ز بس گره شده در دل اگر سخن طلبی

بریزم از مژه یاقوت های رمانی

111111

چو فتح نامه تو جمله شادیم ز چه رو

مرا چو مرتبه دوستان نمی خوانی

112112

به ناتوانی بستر ز بال مرغ کنم

اگر ز گوشه بام خودت نپرانی

113113

امید بار درت بسته عقل می گوید

که خوش چه کام دل خود به هرزه می رانی

114114

عتاب و ناز به بیزاریت فروخته اند

به رغبت ار بخرندت به خویش تاوانی

115115

اگر به کعبه ز دیرت کرشمه ای نبرد

زیان کنی بت و زنار در مسلمانی

116116

وگر به میکده در کار عشوه ای نکند

خمار بخشدت این نشئه های انسانی

117117

سفر معطل وقتست صبر کن چندان

که جذبه ای رسد از جذبه های رحمانی

118118

ببین که در برش از مهر می کشد خورشید

ازان که ذره نکردست بال افشانی

119119

کنون به نزد تو این ماجرا فرستادم

که از توهم عقلم به لطف برهانی

120120

چگونه اند وفا و کرم امیدم هست

به یک دو حرف سر خامه ای بجنبانی

121121

بهای وقت در آن کوی چیست؟ می خواهم

نمونه ای بخری قیمتی بفهمانی

122122

به لطف بخششم از رنج روزگار بخر

که آنچه جود تو باشد به آنم ارزانی

123123

سخن چو می رود از حد برون چرا نرود؟

به صرف کار دعاگویی و ثناخوانی

124124

کلید عیش به دست تو باد تا باشد

سحر به غنچه گشایی صبا به رضوانی

125125

ظفر به نام تو دایم هزاردستان باد

به یاد خصم تو پروانه شبستانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز هنر به خود نگنجم به خم می مغانی

بدرد لباس بر تن چو بجو شدم معانی

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 43 - این قصیده در ایام عزیمت مکه معظمه و وداع دوستان در نعت همان مقام علیه متبرکه مذیل به مدح ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان گفته شده

اگلی نظم

برنیامد یک عزیز از مصر مردم پروری

پیر شد در چاه صد یوسف ز قحط مشتری

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 45 - این قصیده بعد از قصیده سابق در راه مکه مشرفه در وصف همان مقام علیه متبرکه و نعت حضرت رسالت پناه محمد صلی الله علیه و آله و سلم مذیل به مدح عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

درین حدیقه‌ نه‌ای قدردان حیرانی

به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2767

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی

به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2768

ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی

مکش روانی از آب ‌گهر به غلتانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2770

مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانی

دلت فسرده مبادا به خود فرومانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2775

نشد حجاب خیالم غبار جسمانی

حباب رانه ز پیراهن است عریانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2776

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی

هزار نکته در این کار هست تا دانی

حافظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 2 - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب

چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 123

تو آسمان منی من زمین به حیرانی

که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3048

بلندتر شده‌ست آفتاب انسانی

زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3076

هزار جان مقدس فدای سلطانی

که دست کفر برو برنبست پالانی

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3092

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور