صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »شمارهٔ 45 - این قصیده بعد از قصیده سابق در راه مکه مشرفه در وصف همان مقام علیه متبرکه و نعت حضرت رسالت پناه محمد صلی الله علیه و آله و سلم مذیل به مدح عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده

شمارهٔ 45 - این قصیده بعد از قصیده سابق در راه مکه مشرفه در وصف همان مقام علیه متبرکه و نعت حضرت رسالت پناه محمد صلی الله علیه و آله و سلم مذیل به مدح عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 14

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

برنیامد یک عزیز از مصر مردم پروری

پیر شد در چاه صد یوسف ز قحط مشتری

2

طبع ها مشغول خست پروری گردیده اند

برنمی تابد تمنا را کرم از لاغری

3

بخت مادرکش تیمم در غریبی کرده است

کرده گردون دایگی آیین دوران مادری

4

دایه گردون تنک شیرست گوید خاک خور

مادر گیتی گران خوابست گوید خون گری

5

بی وفایی دارد ای در خدمت من حق شناس

جان سپاری در حقوق نعمت او کافری

6

چرخ را حاجت روا نامست و ما خون می خوریم

فتح بر نام سپهدارست و جنگ از لشگری

7

حق خدمت نان درین دولت ندارد ورنه من

با سحر دعوی سبقت کرده ام در چاکری

8

گر حق بال و پر پروانه را بشناختی

شمع را بر فرق خاکستر نکردی افسری

9

در لگدکوب شب و روزم نمی دانم ز من

عاقبت سازند نقش ایزدی یا آزری

10

بعدها کز نعمت و نازم به تشویر و عنا

عقل کج رو رهزنی فرمود و طالع ره بری

11

مهر از من تاب می برد از چه؟ از خوش زینتی

چرخ بر من رشگ می برد از چه از پر زیوری

12

موج طوفان جستمی تا لطمه بر دریا زند

کاب عمان زورقم را دیر می برد از پری

13

دست تاراج جهان از رنگ و بوی خویشتن

آنچنانم شست کز من برد داغ گازری

14

تحفه می باید به درگاه سلیمان بردنم

ناتوان مورم که بر یک جو ندارم قادری

15

قصه خونبار خود گفتم به هرجا نظم و نثر

نی ز داور داوری دیدم نه از کس یاوری

16

خاک پایت تر شود از پاره دل گر هنوز

لخت خونم از سر مژگان به ناخن بستری

17

گوش بر افسانه من تا کجا خواهد نهاد

آن که نی اعجاز می گیرد درو نی ساحری

18

باطل السحری که بر بازوی استغنای اوست

بی اثر سازد هزاران معجز پیغمبری

19

نطق این گوساله ها بستست اگر بهر سخن

خاک پای جبرییل آورده ام چون سامری

20

دور رفت و مادر ایام فرزندی نزاد

نی چو خنثا مادگی آید ز گردون نه نری

21

جود را آزادمردی باید و یک مرد نیست

کش هزار ابلیس با باطن ندارد شوهری

22

پرده ستاری ار یکسو رود در دیده ها

بر سر مردان کند دستار مردان معجری

23

ناخدا گو هرچه اسبابست در دریا فکن

کشتی ما را به ساحل می برد بی لنگری

24

بر خط تسلیم گردن نه که چون راضی شوی

کی کند در دست ابراهیم خنجر خنجری

25

بویی از خون شهیدان برد ما غم خورده است

همتی یاران دگر زین سر نمی آید سری

26

شربت دیدار می نوشد شهید تیغ دوست

سوی آب خضر می بینند اینجا سرسری

27

تحفه است آیینه پررنگ ما کانجا که اوست

در دل هر ذره خورشیدی کند روشنگری

28

نقشی از پای دلیل کعبه می بودست و بس

نی خضر بودست و نی آیینه اسکندری

29

گر سر وادی ما داری ز سر افسر بنه

کاندرین ره پادشاهی می کند بی افسری

30

سربزرگی های گردون را به من دیدی چه کرد؟

چون بدان حضرت رسی قدر مرا هم بنگری

31

افسر از خاک دری سازم که در اول قدم

می برد از سر خیال سجده اش مستکبری

32

ذره افتاده را کی بی نوا خواهد گذاشت

آن که خاکش کرده خورشید نجف را خاوری

33

قبة الاسلام دنیا مکة الله الحرام

آن که چرخ مغفرت را کرده راهش محوری

34

از نقاب آب و گل گر کعبه بیرون آمدی

همچو ایمان در رهش لبیک گفتی کافری

35

خطبه اش را جز رسول الله نمی زیبد خطیب

خطه ای را کاندرو معراج کردی منبری

36

گرنه باز آرد ز هر سودا دلت را نقش او

بت تراشد بر سر سجاده ات صد آزری

37

بارها بر صورت اعرابیان روح القدس

کرده گمراهان راه حضرتش را رهبری

38

مسجد و بتخانه را از هم کسی نشناختی

در میان کفر و دین گر او نکردی داوری

39

بر در وحدت سرای او ز دهشت بارها

مصطفی نعلین گم کردست و جم انگشتری

40

آتش دوزخ که در هفتاد آبش شسته اند

یک ره ار خوردی به زمزم غوطه کردی کوثری

41

بر بساط مصطفی رفتن به پا عصیان بود

تانجف از کعبه خواهم کرد جبهت گستری

42

ای نجف جذبی که بسیار آرزومند توام

ای مدینه شفقتی بی تو ندارم صابری

43

یک کس از کفر و ضلالت ره نیاوردی برون

گر چراغ شرع پیغمبر نکردی رهبری

44

از چه شد شق القمر؟ دانی ز شوق روی او

سینه را مه چاک زد در وقت پیراهن دری

45

گرنه از شرق ازل خورشید او کردی طلوع

برنکردی سر ز آب این گنبد نیلوفری

46

گرد نعلین سفر جایی که او افشانده است

ناید از بال و پر روح الامین بال و پری

47

زان نبودش سایه کش چون سایه افتادی بپا

فرق را کی بر قدم دیگر رسیدی سروری

48

بر پی او رو که آن جایی که جولانگاه اوست

قهقهه بر طور سینا می زند کبک دری

49

از بساط سدره هم صد بار بالاتر گذشت

رفته تا جایی که آن جا محو کرده برتری

50

ای محیط عفو را مهر تو پرگار آمده

کلیات مغفرت را کرده لطفت مسطری

51

حق به دست التفات خود نوالت ساخته

تو شقفت زله کرده بهر امت پروری

52

از شراب ساغر حسن تو در کیفیت است

آن که هم خود بادگی کردست هم خود ساغری

53

هرچه در دنیاست غیر از من که بیرون مانده ام

در برون نگذاشت راه شرعت از پهناوری

54

عاجزم، از چنگ این هند جگرخوارم برآر

یا رسول الله مسلمانی ز کافر می خری

55

گرچه دستم از رخ آیینه بی جوهرترست

دیده ای دارم به سودایت چو دست جوهری

56

موسم حج است و زاد ره به غارت داده ام

بر سر ره کرده بی زنجیر بندم مضطری

57

مهدی پر ضبط حیدر صولتی بیرون فرست

کعبه را ره می زنند این کافران خیبری

58

حدت الماس طبع نقد بیرم خان کجاست؟

کعبه را مفتاح باید ذولافقار حیدری

59

خان خانان چار رکن آرای دین عبدالرحیم

آن که کرده جد و بابش مصطفی را بوذری

60

آن که گر بر کعبه درویش در شب بگذارد

از شکوه او شود روشن چراغ مهتری

61

کز لک خور بر فسان خاطرش گر بگذرد

حک کند از صفحه ایام خال عنبری

62

تخت را معشوق شیرین، ملک را داماد نو

از سلیمان دیو گیرد بهر او انگشتری

63

مرده صد ساله را از انتفاع لفظ او

در زند گفت و شنو در جنس گنگی و کری

64

پایه بر معراج بهر وحی می باید نهاد

رتبه او برترست از کار شعر و شاعری

65

لابه او کی شود شایسته احسان او

پیش آن لب جان به تحسین می فرستد سامری

66

ای به جایی در نکوکاری بساط آراسته

کز تو دولت می کند هر روز کسب برتری

67

اهل دنیا لقمه خوار مطبخ جود تواند

شاید ز دنیای ناکس را به چیزی نشمری

68

صاحبا! بد از خلافت دیده ام نی از فلک

تخم نافرمانی آرد میوه بداختری

69

در طلسم بیدرم دارد فراق درگهت

در بیابان خاک بر سر می کنم از بی دری

70

رو به هر کاری که آرم کوه غم پیشم نهد

طالعی دارم به سد کارها اسکندری

71

بر رخ کارم نپوشد پرده شفقت فلک

تا به عبرت بر خرابی هاش نیکو بنگری

72

گر بگیری دستم از جا می توانم خاستن

آن چنان نفتاده ام کز بیم بر من نگذری

73

خنده صبحم بر آتش شکری خواهد نهاد

شب سرشکم اخگری کر دست و چشمم مجمری

74

مشرق خاطر ز صبح خاورم روشنترست

پس چرا بر من نتابد آفتاب خاوری؟

75

حسن ادراکت «نظیری » را فسون پرداز کرد

گم شود در شورش سودای او حرف پری

76

چشم معنی فهم می باید رموز حسن را

ورنه یوسف در همه بازار دارد مشتری

77

جز بساط تو که گوهر را بصیر ناقدست

در همه جا مشتری جهل است و حیرت گوهری

78

میوه بر وی می فشانم تا نگویی رفته است

همچو گل از بی وفایی همچو سرو از بی بری

79

تنگ شکر می دهم کشور به کشور چاشنی

آخر ای سودای شیرین در کدامین کشوری؟

80

تا جهانگیری و دولت مایه شادی بود

تا دعاگویی و خدمت دستگاه چاکری

81

هر کجا هستم ز جان و دل دعاگوی توام

هر کجا باشی ز عمر و جاه و دولت برخوری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زنند باغ و بهارم صلای ویرانی

گلم ز شاخ فرو ریزد از پریشانی

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 44 - یک قصیده

اگلی نظم

بهشت شاه نشین بین که دل نشین بینی

بدایع رقم صورت آفرین بینی

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 46 - ایضا در تعریف راوتی خاتم بندی بوالمنصور جهانگیر پادشاه گفته شده

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جان شیرین منی، ای از لطافت چون پری

گر پری جان است، تو از جان شیرین خوشتری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1842

آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری

دختر رز فتنه‌ها می‌زاید از بی‌شوهری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2685

تا کجا آن جلوه در دل‌ها کشد میدان سری

در فشار شیشه افتاده‌ست آغوش پری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2687

دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری

خانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2688

عالمی بر باد رفت از سعی بی‌پا و سری

خامه‌ها در مشق لغزش‌گم شد از بی‌مسطری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2689

یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفت

کین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 9

در لباس نیلگون تا جلوه کردی ای پری

مه دگر ننمود رخ زین پرده نیلوفری

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 931

در جهان گر بازجویی نیست بی‌سودا سری

لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2784

تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری

جان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2797

بی‌گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری

آتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2799

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور