شاعر: بیدل دهلوی
مباش سایه صفت مردهٔ تن آسانی
دلت فسرده مبادا به خود فرومانی
فریب حاصل جمعیتی به مزرع وهم
چو خوشه از گره کاکل پریشانی
چو گل مباش هوس غرهٔ فسون طرب
هجوم زخم دل است اینکه خنده میخوانی
جنون مفلس ما عالمی دگر دارد
ز برگ و ساز مگو نالهایست عریانی
خیال ما و منت سخت کلفت انگیز است
ز شرم آب شوی کاین غبار بنشانی
به فکر خویش نرفتی و رفت فرصت عمر
کنون مگر لب گورت کند گریبانی
اگر امید خراب بنای بیخللیست
عمارتی نتوان یافت به ز ویرانی
غبار ناشده زین دامگاه رستن نیست
چو آب در قفس گوهریم زندانی
به دیده هر چه کند جلوه از خزان بهار
همان چون آینه از ماست رنگ گردانی
به داغ کلفت بیرونقی گداختهایم
چراغ انجمن مامدان شبستانی
به هیچ جیب قبول سر سلامت نیست
شکست کو که کند رنگ نیز دامانی
به خلوتی که حیا پرور است شوخی حسن
ز چشم آینه بیرون نشست حیرانی
حریف خلوت آن جلوه بودن آسان نیست
نهفتهاند نگاهی به چشم قربانی
ز فرق تا قدمم صرف سجده شد بیدل
چو خامه رفتهام از خود به سعی پیشانی
زمین
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی
حافظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 2 - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع
مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب
چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 123
تو آسمان منی من زمین به حیرانی
که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3048
بلندتر شدهست آفتاب انسانی
زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3076
هزار جان مقدس فدای سلطانی
که دست کفر برو برنبست پالانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3092
نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی
به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3093
نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
بدین کمال نباشد جمال انسانی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 616
کرم به جای فروماندگان چو نتوانی
مروتست نه چندانکه خود فرومانی
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 63
مقابلت نکند با حجر به پیشانی
مگر کسی که تهور کند به نادانی
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 221
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند، تا شب درآمد، خانهٔ دهقانی دیدند.
مَلِک گفت: شب آنجا رَویم تا زحمتِ سرما نباشد.
سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایت شمارهٔ 19
فارسی متن کا ماخذ: گنجور