شاعر: نظیری نیشابوری
دوران می حسرت همه در ساغر ما کرد
بر هرچه نهادیم دل از دیده جدا کرد
نگشود قضا شست که آهی نکشیدیم
بر دوست ترم خورد خدنگی که خطا کرد
بازوی هنردارم و اقبال ندارم
می کوشم و کاری نتوانم به سزا کرد
فریاد برآریم از آن یار مشعبد
کو از ازل این شعبده چرخ روا کرد
خود طلعت خود دید اگر پرده برانداخت
خود فتنه خود گشت اگر فتنه به پا کرد
با آن که لبش داد منادی محبت
نی بر سر مهر آمد و نی عهد وفا کرد
ناوک فکنی بر سر هر راه نشانید
در عشق کمندم به گلو بست و رها کرد
دشمن به ارم افکند و دوست بر آتش
با این همه حد نیست که گوییم جفا کرد
چندین سخن عشق که گفتند و شنیدند
کس حق محبت نتوانست ادا کرد
برند به جای پر و بالش سر منقار
مرغی که بلند از سر این شاخ نوا کرد
خرسند به تسلیم و رضا گشت «نظیری »
مسکین نتوانست خصومت به قضا کرد
زمین
تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد
بیچاره دلم را هدف تیر بلا کرد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 484
میل خم ابروی توام پشت دو تا کرد
در شهر چو ماه نوم انگشت نما کرد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 285
تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد
بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 37 - در مدح خواجه حکیم ابوالحسن علی بن محمد طبیب
آسایش تن غافلم از یاد خدا کرد
همواری این راه مرا سر به هوا کرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4365
فارسی متن کا ماخذ: گنجور