صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظیری نیشابوری
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »شمارهٔ 23 - این قصیده درمدح ابوالمظفر جلال الدین اکبرپادشاه درحین سورفرزند همایون اونورالدین محمدشاه سلیم گفته شده

شمارهٔ 23 - این قصیده درمدح ابوالمظفر جلال الدین اکبرپادشاه درحین سورفرزند همایون اونورالدین محمدشاه سلیم گفته شده

شاعر: نظیری نیشابوری

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ال

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 15

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

زمانه را پی تزیین سور شاه امسال

بهار پیش ز نوروز کرد استقبال

22

جهان ز شادی آیین خویشتن دارد

چو آفتاب دهانی ز خنده مالامال

33

کشیده ماه جلالی به طالع فیروز

فراز چتر سپهری سرادقات جلال

44

به فر و شان همایون نشست بر مسند

به قدرت ملک العرش ایزد متعال

55

ز فوج فوج ظریفان و لون لون لباس

جهان به جلوه درآمد به احسن الاشکال

66

سریر گشت مزین به صد حلی و حلل

ملک نشست مرتب به صد قبول و جمال

77

ز عکس مشعل و شمع حریم مجلس او

سپهر گشت پر از شکل بدر و نقش هلال

88

نه با غلوی تمنائیش هراس جدل

نه در هجوم تماشائیش غبار ملال

99

کسی که باده درو خورد مست شد دایم

کسی که عیش درو کرد شاد شد به نوال

1010

عبید مجمره گردان او شمیم بهشت

عقیق مروحه جنبان او نسیم شمال

1111

درو ز غیرت بر باد داده جم مسند

درو ز حسرت در خاک کرده قارون مال

1212

همین که دیده به نظاره اش مقید شد

ازو به سعی بدر بردن دلست محال

1313

بود به مرتبه ای دلپذیر زینت او

کزو چو دور روی سایه ناید از دنبال

1414

خیال هست جهان را که بر پرد از شوق

که کرده اند به آیین و زینتش پر و بال

1515

خجسته مجلس سوری که رفته حورالعین

ز صحن او به سر زلف خویش گرد ملال

1616

به تحفه از بر مشاطگان او هر دم

برند غالیه حوران برای زیب جمال

1717

کند نثار شب سورش آنقدر شادی

که شادمانی نوروز را کند پامال

1818

شبش چنان به لطافت که دیده اعمی

ز جیب شام ببیند جمال صبح وصال

1919

شبی به نور و صفا آنچنان که بر رخ او

به جای مردمک دیده بود نقطه خال

2020

شبی چنین که شنیدی و سور شاه درو

شده طلایه عشرت چو روز اول سال

2121

دو در یک دل هم درج شاهزاده سلیم

دو صبح بود به خورشید او نموده جمال

2222

در اتفاق قدم بر قدم چو فتح و ظفر

ز اتحاد عنان بر عنان چو جاه و جلال

2323

به فعل گشته مقارن چو با بیان معنی

به نطق گشته موافق چو با جواب سئوال

2424

اگر در آینه با هم جمال بنمایند

ز اتحاد سزد گر یکی شود تمثال

2525

به عهد دوستی این برادران شاید

که دیگر از رحم آیند توامان اطفال

2626

چنان موافق هم کز یکی چو یاد کنی

نمی شود که نیاید یکی دگر به خیال

2727

به قدر جمله بزرگند اگر چه هست به عمر

تفاوتی چو شب قدر و غره شوال

2828

وجود این سه گهر با وجود حضرت شاه

چو چار عنصر تن دهر را مقوی حال

2929

مقارع فلکی را سلوک شه قانون

مدارج ملکی را رسوم شه منوال

3030

مغنیان حریمش به زخمه ناخن

ز صحن سینه گشایند چشمه های زلال

3131

چو دست چنگی او بر دود به رشته چنگ

به رقص جان و دل اندر زمین کشند اذیال

3232

پیاله ای ز شراب مروقش بر کف

که سوی نکهت او روح کرده استقبال

3333

به جامش از دهن بط اگر نریزی زود

گلو ز مشک شود بسته اش چو ناف غزال

3434

فروغ ساغر او گر به آفتاب افتد

ز ارتفاع دگر رو نیاورد به زوال

3535

وگر هوای خمش به دماغ پشه خورد

به رنگ شهپر طاووس گرددش پر و بال

3636

پی ار برند به کحل الجواهر خم او

رسد به قیمت یاقوت هر شکسته سفال

3737

قمر به نسبت جامش پر و تهی گردد

که گاه بدر نماید به چشم و گاه هلال

3838

میی که آدم از انگور او اگر خوردی

تمام دیو نهادان شدی فرشته خصال

3939

میی چنین و چو خمخانه انجمن در جوش

ز بانگ نغمه قوال و خنده هزال

4040

شه از سریر خرامان شده به سوی سریر

مثال ابر بهاری روانه بر اطلال

4141

جلال دین و دول شاه اکبر غازی

خلیفه به سزا داور خجسته خصال

4242

خضر دلی که به سرچشمه ولایت او

قضا به آب بقا شسته دفتر آجال

4343

اگر نه ضامن ارزاق لطف او گردد

به گرد جسم نگردند در رحم اشکال

4444

هرآنگهی که سوی آسمان نیاز برد

ز آب چشمه خورشید دیده مالامال

4545

ز یمن دعوت او آسمان شود مفتوح

ز روی فرخ او آفتاب گیرد فال

4646

چو سر به سجده نهد ز آسمان ندا آید

بر آفتاب پرستان وبال نیست وبال

4747

ز عون دعوت و افسون او عجب نبود

که آفتاب شود ایمن از کسوف و زوال

4848

رسوم دولت او را قوام تا حدی

که بر مذاهب و ادیان کشد خط ابطال

4949

حدیث و وحی چنان از بلاغتش منسوخ

که بر کلام عرب کس نمی نویسد قال

5050

به دین او که به آفاق صلح کل دارد

به جز ستم که حرامست هرچه هست حلال

5151

زهی به رتبت کسری و قدر اسکندر

به فر دولت تو خلق رسته اوز اهوال

5252

به بذل و رفق تو آسوده تن صغیر و کبیر

تو کدخدای جهانی جهن تراست عیال

5353

سری که دعوی گردنکشی کند با تو

برآورد ز گریبان او اجل چنگال

5454

اگر خلاف رضای تو شاخ میوه دهد

به خویشتن زند آتش ز زننگ خویش نهال

5555

اگر درازی عمر عدو رقم سازی

ز روی صفحه نماید الف به صورت دال

5656

نعوذ بالله ازان فیل دیو هیکل تو

که آسمانش سراسیمه گردد از دنبال

5757

به فرق کوه و به خرطوم کوه و بینی کوه

بهر دو ناب از آن که روان دو رود زلال

5858

گهی که حمله کند از صلابت بدنش

سرش عمود به کف بر میان زند از بال

5959

گران رکاب بماندن، سبک عنان بشدن

به وزن کوه ولی در شتاب یک مثقال

6060

به دشت و کوه چرد بیشه ها کند میدان

به شهر و کوی چمد خانه ها کند اطلال

6161

به شارعی که نمایان شود ز هیبت او

بیفکنند ز ارحام مادران اطفال

6262

چو بردوند به کوه و کمر ز حمله او

ز بیم جان فتد اقطاب بر سر ابدال

6363

نهند سلسله کاینات بر پایش

چنان کشد که عروسان سرو قد خلخال

6464

چکان ز شورش مغزش به کاکلش مستی

چو رشحه ای که به سنبل چکد ز فرق نهال

6565

گه قرار و سکون چون عدالت مهدی

گه خروش و تردد چو فتنه دجال

6666

به بیشه شعله فتد در رود به گاه نبرد

ز کشته پشته شود بر دود چو روز قتال

6767

چنان که بخت جوان ملک به حکم ملک

کجک به تارک او چون به فرق دولت دال

6868

به غیر اسب تو کان بردود به حمله او

به گاه شورش او می شود جهان پامال

6969

تبارک الله ازان توسن پری زادت

که مانیش نتواند کشید شبه و مثال

7070

ز پا فتاده به دولت رسد ز طلعت او

ز ماه غره او ماه عید گیرد فال

7171

به مشکلات منجم رسد که درگه دور

مدار و مرکز و ادوار را کشد اشکال

7272

زمین چو قطره سیماب از سمش لرزان

به گاه جستن اندر قوایمش زلزال

7373

سخن بربط نیاید به گاه تعریفش

که از جلادت او می شود گسسته مقال

7474

زنند چنگ اگر ناقصان به فتراکش

صبی رسد به بلوغ و فنی رسد به کمال

7575

ز حادثات زمانت امان تواند داد

درو نمی رسد از چابکی فنا و زوال

7676

کنی قیاس زمان زودتر رود ز قیاس

کنی خیال مکان پیش تر رسد ز خیال

7777

عنان سوی ازلش از ابد بگردانی

زمان ماضی آید به جای استقبال

7878

سپهروار سر دیو را به عرصه خاک

درافکند خم فتراکش از شهاب دوال

7979

چو تیر غیب زند ز آسمان گذار کند

مگر خدنگ تو از نعل او نموده نصال

8080

به نزد قوس کیانی تو محل نبرد

کمان گروهه نماید کمان رستم زال

8181

ز حدت آهن شمشیر برق پیکر تو

ز کان برآمد و مشهور شد به تیغ جبال

8282

ز رعد تازی تو نفخ صور تابد روی

ز برق هندی تو تیغ کوه دزدد یال

8383

قیامتست قیامت گهی که از سر کین

به رزم معرکه آرا شوی به قصد جدال

8484

ره برون شدن از قید تن نیابد روح

ز بس که معرکه گردد ز کشته مالامال

8585

اجل ز بدگهران خاک را فرو بیزد

تن زمین شود از زخم تیره چون غربال

8686

ز بس که تفرقه افتد به پیکر اعدا

ز ضربت دم شمشیر و خنجر قتال

8787

جدا سر از تن و تن از قدم رود هر سو

که مرگ را نشود بهر قبض روح مجال

8888

من آن زمان به رکاب تو از نهایت شوق

ادا کنم دو سه بیتی ز بینوایی حال

8989

فلک ز آه کنم همچو صفحه تقویم

زمین از اشک کنم همچو تخته رمال

9090

به مدحت تو کنم بکریان فریدون فر

ز دولت تو کنم عنیان همایون فال

9191

برم فروغ صد الهام را به کذب مباح

کنم حرام صد اعجاز را به سحر حلال

9292

ره سخن ز تمیز تو آن چنان بندم

که در برابر قولم کسی نگوید قال

9393

فغان ز مدعی باد سنج بیهده دو

به دشت و در چو سراسیمه نافه بچه ضال

9494

گهی که دیده در آژنگ ابرویش بیند

سنان و تیغ کند بر ضمیر استقلال

9595

ز قول تیره او راه فهم من تاریک

ز نظم نازک من طبع صلب او صلصال

9696

به مبحثی که رسد نکته ای نسازد قطع

اگر چه دعوی قاطع کند به فضل و کمال

9797

گرسنه قهرتر و تیزخوی تر گردد

درو چو آتش چندان که بیش ریزی مال

9898

دعا و مدح برو چون بر آب هیزم خس

هجا و فحش بر او چون بر آتش آب زلال

9999

به حسن لطف تو سخن از بغل برون آرم

نهان کنم چو رسد از جفاش در دنبال

100100

کلام حق اگر از جیب خود برون آرم

درآن کشد ز نفاق درون خط ابطال

101101

سخن ز دیدن او در جهد به خاطر من

چو گربه های ز باد پلنگ در آغال

102102

چو در برابر نطقم دکان فروچیند

خزف نهد به ترازو گهر برد به جوال

103103

از آن ذخیره کز اکسیر خاطرم ببرد

خمیرمایه صد من زرست یک مثقال

104104

چو در ریاض معانی روش کند فکرم

جهد ز شاخچه طبع من هزار نهال

105105

ولی ز هیبت این دی تمیز سرد شنو

سخن شود به گلو چون به نای کلکم نال

106106

جماعتی ز سفیهان تیره طبع دنی

مدام در پیش افتاده اند همچو وبال

107107

همه چو فکر خطا رخ نموده سوی سفر

یکی نبرده به جا راه چون خیال محال

108108

ز بی تمیزی این ناقدان کم مایه

گهر به قدر خزف گشته زر به نرخ سفال

109109

شدست مطلع اشعارم از ملالت طبع

ستاره سوخته چون ماه منخسف احوال

110110

چو کهربا شده در طبع من جواهر نظم

که پیش کس نتوان کرد ازین مقوله مقال

111111

سزد که اختر نظم ما به یک ساعت

توجه تو برون آرد از هبوط و وبال

112112

برم به مدح تو دیوان شعر بر گردون

اگر مراد «نظیری » دهی به استعجال

113113

همیشه تا چو گل از تندباد حادثه هست

نهال روزی اهل هنر پریشان حال

114114

وجود این سه پسر با حیات شه بادا

شکفته تر ز گل و تازه تر ز روی نهال

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز سال و ماه نوم بیش رنجه شد دل تنگ

که تنگدست به نوروز و عید دارد جنگ

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 22 - ایضا در مدح صاحبی ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان خانان در نوروز فرسی گفته شده است

اگلی نظم

ز هند و مکه ام آورده بر در تو امل

در تو کعبه ثانی و قبله اول

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 24 - این قصیده ایضا بعد از معاودت مکه معظمه در احمدآباد گجرات در مدح نورنگ خان گفته شده

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جواب نامه یعقوب سلطان

تبارک الله ازین طایر همایون فال

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 14

منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال

به صولجان قضا منقلب ز حال به حال

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 3

شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال

بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 303

کسان که تلخی زهر طلب نمی‌دانند

ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 80

چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال

خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1353

تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال

هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1354

دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال

برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1355

تعال یا مدد العیش و السرور تعال

تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1369

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 347

چنانکه مشرق و مغرب به هم نپیوندند

میان عالم و جاهل تألفست محال

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 159

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور