شاعر: نظیری نیشابوری
داشتم از درد جدایی خروش
دل چو تو را یافت زبان شد خموش
غم نخوردم غایب من حاضر است
مژده دل می رسد از لب به گوش
گر نرسد بوی تو هر صبحدم
تا سحر حشر نیایم به هوش
هر که هوای تو به جنت برد
ساعد حورا شودش بار دوش
گر به قدح زهر هلاهل کنند
شهد شود چون تو بگویی بنوش
لعل تو افکند دلم را ز چشم
کعبه به جامی نخرد می فروش
از اثر گریه چون لعل ما
خون به دل سنگ درآید به جوش
بر نگه غیر سپندی بسوز
یا به رخ خویش نقابی بپوش
عشق ز پندار و گمان برترست
تا رمقی هست «نظیری » بکوش
زمین
هاتفی از گوشهٔ میخانه دوش
گفت ببخشند گنه، مِی بنوش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 284
گر یکی از عشق برآرد خروش
بر سر آتش نه غریب است جوش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 337
زندهدل از مرده نصیحت نیوش
مردهدل از زنده نگیرد به گوش
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 45
مست شدم تا به خرابات دوش
نعرهزنان رقصکنان دردنوش
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 438
فارسی متن کا ماخذ: گنجور