ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمی
در هر خمیش مانده به هر گوشه درهمی
گه گه به ناز شانه کن آن زلف را، مگر
دلهای دورمانده برون آید از خمی
مویی شدم ز هجر و تو گویی کز این قدر
کاین از پی من است نگنجم به عالمی
در رشک آن که در غم تو گرددم شریک
می میرم و غم تو نگویم به همدمی
گر جان رود، تو پرسش بیماریم میا
ترسم که در دل آیدت از دیدنم نمی
افسوس مردنم مخور، ای پادشاه حسن
زیرا گدای مرده نیرزد به ماتمی
چون درد کهنه در دل من یادگار تست
یارب مباد درد مرا هیچ مرهمی
گر بی تو در بهشت برندم، زنم ز آه
آتش در آن بهشت که گردد جهنمی
نبود عجب که مهر تو می روید از زمین
هر جا که از دو دیده خسرو چکد نمی
زمین
ای باغ حسن را جمال تو خرمی
چشم بد از تو دور که محبوب عالمی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 957
دارند جان و دل به تو هر یک تظلمی
ای پادشاه حسن خدا را ترحمی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 958
تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمی
شبنم شدهست سوخته چون اشک ماتمی
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 120 - کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی
کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی
آفاق را گرفت سلیمان به خاتمی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6928
نامردم است، هر که درو نیست مردمی
عودی که بوش نیست، بسوزش به هیزمی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1871
فارسی متن کا ماخذ: گنجور