نامردم است، هر که درو نیست مردمی
عودی که بوش نیست، بسوزش به هیزمی
مردم نه ای، چه نفس بد اندر نهاد تست
دیوی که جای کرده در اندام آدمی
وه این چه کوری است که در چارراه شرع
با صد هزار رهبر بیننده ره گمی
عمر روان چو آب و تو معمار قصر خاک
چو آب چشمه هست، چرا در تیممی؟
شرمی که بهر مال شوی بنده خزان
چون بنده خدایی و فرزند آدمی
چون بد کنی، بدیت بگویند، از آن مرنج
کان هم خودی که در حق خود در تکلمی
از برگ ریز یاد کن و دل منه به باغ
ای بلبلی که بر سر گل در ترنمی
امروز باژگونه مزن نعل اسپ خویش
فردا چو زیر خاک لگدکوب هر سمی
از تست بی نمازی خسرو، دلا که تو
مردار اوفتاده به چه بلکه در خمی
زمین
ای باغ حسن را جمال تو خرمی
چشم بد از تو دور که محبوب عالمی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 957
دارند جان و دل به تو هر یک تظلمی
ای پادشاه حسن خدا را ترحمی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 958
تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمی
شبنم شدهست سوخته چون اشک ماتمی
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 120 - کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی
کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی
آفاق را گرفت سلیمان به خاتمی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6928
ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمی
در هر خمیش مانده به هر گوشه درهمی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1953
فارسی متن کا ماخذ: گنجور