شاعر: امیرخسرو دهلوی
لبالب کن قدح ساقی که مستم
به می ده جملگی اسباب هستم
مرا کن سرخ رو از جرعه خویش
چه میرانی که پیشت خاک بستم؟
اگر اصحاب عشرت می پرستند
بیا ساقی که من ساقی پرستم
مرا گویند، در مستی چه دیدی؟
که می گویی دل اندر باده بستم
تعالی الله، ازین بهتر چه باشد؟
که از ننگ وجود خود برستم
حد مستی من، ای تیغ، زن، زانک
نه من از می، ز روی خوب مستم
مرا گویی که از کی باز مستی؟
از آن روزی که با خسرو نشستم
زمین
چه دیدم خواب شب کامروز مستم
چو مجنونان ز بند عقل جستم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1496
به جان جمله مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1497
درآمد دوش ترک نیم مستم
به ترکی برد دین و دل ز دستم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 478
مرا قلاش میخوانند، هستم
من از دردی کشان نیم مستم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 481
هزاران سال با فطرت نشستم
به او پیوستم و از خود گسستم
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 121
تراشیدم صنم بر صورت خویش
به شکل خود خدا را نقش بستم
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 130
من از بود و نبود خود خموشم
اگر گویم که هستم خود پرستم
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 54
فارسی متن کا ماخذ: گنجور