شاعر: امیرخسرو دهلوی
اگر ز حال من آن شوخ را خبر باشد
بسوزد ار دلش از سنگ سخت تر باشد
حکایت من و او عشق نیست می دانم
که عشق دیگر و دیوانگی دگر باشد
رو، ای نسیم صبا و از آن دو چشم سیاه
اگر نه کشتنیم، سهل یک نظر باشد
ولی تو سنگدلی، کی دلم نگه داری؟
نه هر که سنگتراش است شیشه گر باشد
اگر نمک چکد از چشمهای من زان شب
که دیده را خیال لبت اثر باشد
ز گریه موی بر اندام من همی خیزد
گیا به خاستن آید، زمین چو تر باشد
نمک چگونه نسایی به چشم من که مرا
به نوک هر مژه پرکاله جگر باشد
بسوختی دل خسرو مگر نمی دانی
که آه سوخته عشق را اثر باشد
زمین
سفر خوش است اگر یار همسفر باشد
غبار موکب او سرمه بصر باشد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 114
کسی به حمد و ثنای برادران عزیز
ز عیب خویش نباید که بیخبر باشد
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 68
زانقلاب دل آسوده بیشتر باشد
کمند وحدت ما موجه خطر باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3855
خوشا دلی که دراودرد را گذر باشد
خوشا سری که سزاوار دردسر باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3856
مرا که سایه خم سایه کمر باشد
چه احتیاج به سرسایه دگر باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3857
گَرَم دعای مَلَک خاک رهگذر باشد
به هر کجا نهم پا نیشتر باشد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 337
همیشه از نمکت شور در جگر باشد
خوشم که داغ تو هر روز تازه تر باشد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1057
فارسی متن کا ماخذ: گنجور