شاعر: صائب
خوشا دلی که دراودرد را گذر باشد
خوشا سری که سزاوار دردسر باشد
شرربه آتش وشبنم به بوستان برگشت
دل رمیده ما چند در سفر باشد
بساز با جگر تشنه چون شدی مجنون
که آب دانه زنجیر از جگر باشد
زجدوجهد گذر کن که در طریق فنا
حجاب اول پروانه بال وپر باشد
زنقش بادبه دست است موج دریا را
صدف زساده دلی مخزن گهر باشد
نصیب چرب زبانان شود حلاوت عمر
همیشه صحبت بادام با شکر باشد
غم زمانه به بی حاصلان ندارد کار
زنند سنگ به نخلی که بارور باشد
کجا زسنگ ملامت غمین شوم صائب
مرا که تیشه به سر سایه کمر باشد
زمین
همیشه از نمکت شور در جگر باشد
خوشم که داغ تو هر روز تازه تر باشد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1057
اگر ز حال من آن شوخ را خبر باشد
بسوزد ار دلش از سنگ سخت تر باشد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 908
سفر خوش است اگر یار همسفر باشد
غبار موکب او سرمه بصر باشد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 114
کسی به حمد و ثنای برادران عزیز
ز عیب خویش نباید که بیخبر باشد
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 68
گَرَم دعای مَلَک خاک رهگذر باشد
به هر کجا نهم پا نیشتر باشد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 337
زانقلاب دل آسوده بیشتر باشد
کمند وحدت ما موجه خطر باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3855
مرا که سایه خم سایه کمر باشد
چه احتیاج به سرسایه دگر باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3857
فارسی متن کا ماخذ: گنجور