شاعر: امیرخسرو دهلوی
ندانستم که اهلیت گناهست
ایا این ره که می پویم چه راهست
ز جور روزگار و طعن دشمن
جهان بیش جهان بینم سیاهت
نه هر مردی تواند کرد مردی
سوار شیر دل پشت سپاهست
کسان را بر در هر کس پناهی
مرا بر درگه لطفش پناهست
اگر آهی کشم درهم کشد روی
مگر آیینه را تندی ز آهست
زمین
شبی در مسجد جامع مصر آتش افتاد و بسوخت، مسلمانان را توهم آن شد که آن را نصارا کرده اند به مکافات آن آتش در خانه های ایشان انداختند.
سلطان مصر جماعتی را که آتش در خانه های ایشان انداخته بودند بگرفت و در یک جا جمع کرد و بفرمود تا به عدد ایشان رقعه ها نوشتند، در بعضی کشتن و در بعضی دست بریدن و در بعضی تازیانه زدن، و آن رقعه ها را بر ایشان افشاندند، بر هرکس هر رقعه که افتاد با وی به مضمون آن معامله کردند.
جامیبهارستانروضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)بخش 11
گروهی حکما به حضرتِ کسریٰ در، به مصلحتی سخن همی گفتند و بزرگمهر که مهترِ ایشان بود خاموش.
گفتندش: چرا با ما در این بحث سخن نگویی؟
سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 38
پسر گفتش که درویشی بسیار
بسی باشد که آرد کافری بار
عطارالهی نامهبخش بیستمالمقالة العشرون
پدر بگشاد الماس زبان را
بسفت آنگه گهرهای بیان را
عطارالهی نامهبخش دوازدهمجواب پدر
شه آن را دان که گفت از جان آزاد
به ترک بخل و خشم لهو و بیداد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارمثنویاتشمارهٔ 72 - سرگذشت
فارسی متن کا ماخذ: گنجور