شاعر: جامی
شبی در مسجد جامع مصر آتش افتاد و بسوخت، مسلمانان را توهم آن شد که آن را نصارا کرده اند به مکافات آن آتش در خانه های ایشان انداختند.
سلطان مصر جماعتی را که آتش در خانه های ایشان انداخته بودند بگرفت و در یک جا جمع کرد و بفرمود تا به عدد ایشان رقعه ها نوشتند، در بعضی کشتن و در بعضی دست بریدن و در بعضی تازیانه زدن، و آن رقعه ها را بر ایشان افشاندند، بر هرکس هر رقعه که افتاد با وی به مضمون آن معامله کردند.
یک رقعه که مضمون به کشتن بود بر کسی افتاد، گفت: من از کشتن باکی ندارم اما مادری دارم و جز من کسی ندارد در پهلوی وی دیگری بود که در رقعه وی تازیانه زدن بود، وی رقعه خود را به آن کس داد و رقعه وی را گرفت و گفت: من مادری ندارم. این را به جای او بکشتند و آن را به جای او تازیانه زدند.
به سیم و زر جوانمردی توان کرد
خوش آن کس کو جوانمردی به جان کرد
به جان چون احتیاج یار بشناخت
حیات خود فدای جان او ساخت
زمین
شه آن را دان که گفت از جان آزاد
به ترک بخل و خشم لهو و بیداد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارمثنویاتشمارهٔ 72 - سرگذشت
ندانستم که اهلیت گناهست
ایا این ره که می پویم چه راهست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 162
گروهی حکما به حضرتِ کسریٰ در، به مصلحتی سخن همی گفتند و بزرگمهر که مهترِ ایشان بود خاموش.
گفتندش: چرا با ما در این بحث سخن نگویی؟
سعدیگلستانباب اول در سیرت پادشاهانحکایت شمارهٔ 38
پسر گفتش که درویشی بسیار
بسی باشد که آرد کافری بار
عطارالهی نامهبخش بیستمالمقالة العشرون
پدر بگشاد الماس زبان را
بسفت آنگه گهرهای بیان را
عطارالهی نامهبخش دوازدهمجواب پدر
فارسی متن کا ماخذ: گنجور