صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »بهارستان
  3. »روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)
  4. »بخش 10

بخش 10

شاعر: جامی

ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک بن مروان گوید که در آن وقت که نوبت خلافت از بنی امیه به بنی عباس انتقال یافت و بنی عباس بنی امیه را می گرفتند و می کشتند من بیرون کوفه بر بام سرایی که بر صحرا مشرف بود نشسته بودم که دیدم علمهای سیاه از کوفه بیرون آمد.

در خاطر من چنان افتاد که آن جماعت به طلب من می آیند، از بام فرود آمدم و متنکروار به کوفه درآمدم و هیچ کس را نمی شناختم که پیش وی پنهان شوم به در سرایی بزرگ رسیدم، درآمدم دیدم که مردی خوب صورت سوار ایستاده و جمعی از غلامان و خادمان گرد او درآمده اند سلام کردم.

گفت: تو کیستی و حاجت تو چیست؟ گفتم: مردی ام گریخته که از خصمان خود می ترسم به منزل تو پناه آورده ام، مرا به منزل خود درآورد و در حجره ای که نزدیک به حرم وی بود بنشاند، چند روز آنجا بودم به بهترین حالی، هر چه دوستتر می داشتم از مطاعم و مشارب و ملابس همه پیش من حاضر بود.

از من هیچ نمی پرسید هر روز یک بار سوار می شد و باز می آمد. یک روز از او پرسیدم که هر روز تو را می بینم که سوار می شوی و زود می آیی، به چه کار می روی؟ گفت: ابراهیم بن سلیمان پدر مرا کشته است شنیدم که پنهان شده است، هر روز می روم به امید آنکه شاید که او را بیابم و به قصاص پدر خود برسانم.

چون این را شنیدم از ادبار خود در تعجب ماندم که قضا مرا به منزل کسی انداخته است که طالب قتل من است. از حیات خود سیر آمدم آن مرد را از نام وی و نام پدر وی پرسیدم دانستم که راست می گوید. گفتم: ای جوانمرد تو را در ذمه من حقوق بسیار است واجب است بر من که تو را بر خصم تو دلالت کنم و این راه شد آمد را بر تو کوتاه گردانم.

ابراهیم بن سلیمان منم، خون پدر خود را از من بخواه از من! باور نکرد و گفت: همانا از حیات خود به تنگ آمده ای، می خواهی از محنت خلاص شوی. گفتم: لا والله که من او را کشته ام و نشانیها گفتم دانست که راست می گویم.

رنگ او افروخته شد و چشمان او سرخ گردید، زمانی سر در پیش انداخت، بعد از آن گفت: زود باشد که به پدر من رسی و خون خود از تو خواهد، من زنهاری که داده ام تو را باطل نکنم، برخیز و بیرون رو که بر نفس خود ایمن نیستم، مبادا که گزندی به تو رسانم، و هزار دینار عطا فرمود، نگرفتم و بیرون آمدم.

جوانمردا جوانمردی بیاموز

ز مردان جهان مردی بیاموز

درون از کین کین جویان نگه دار

زبان از طعن بدگویان نگه دار

نکویی کن به آن کو با تو بد کرد

کزان بد رخنه در اقبال خود کرد

چو آیین نکوکاری کنی ساز

نگردد با تو جز آن نیکویی باز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خلیفه بغداد در موکب حشمت و شوکت خود می راند دیوانه ای پیش وی رسید و گفت: ای خلیفه عنان کشیده دار که در مدیح تو سه بیت گفته ام. گفت: بخوان! بخواند، خلیفه را خوش آمد.

دیوانه چون آن را بدید گفت: مرا سه درم عنایت کن تا روغن و خرما خرم و سیر بخورم. خلیفه فرمان داد تا به هر بیتی وی را هزار درم بدهند.

جامی»بهارستان»روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)»بخش 9

اگلی نظم

شبی در مسجد جامع مصر آتش افتاد و بسوخت، مسلمانان را توهم آن شد که آن را نصارا کرده اند به مکافات آن آتش در خانه های ایشان انداختند.

سلطان مصر جماعتی را که آتش در خانه های ایشان انداخته بودند بگرفت و در یک جا جمع کرد و بفرمود تا به عدد ایشان رقعه ها نوشتند، در بعضی کشتن و در بعضی دست بریدن و در بعضی تازیانه زدن، و آن رقعه ها را بر ایشان افشاندند، بر هرکس هر رقعه که افتاد با وی به مضمون آن معامله کردند.

جامی»بهارستان»روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)»بخش 11

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور