شاعر: جامی
خلیفه بغداد در موکب حشمت و شوکت خود می راند دیوانه ای پیش وی رسید و گفت: ای خلیفه عنان کشیده دار که در مدیح تو سه بیت گفته ام. گفت: بخوان! بخواند، خلیفه را خوش آمد.
دیوانه چون آن را بدید گفت: مرا سه درم عنایت کن تا روغن و خرما خرم و سیر بخورم. خلیفه فرمان داد تا به هر بیتی وی را هزار درم بدهند.
چون ذل فاقه زور کند بر سخنوری
گر مدح پادشاه سخاور کند سزاست
ممدوح چون کریم بود مزد شعر او
هر بیت را خزینه گوهر کند رواست
زمین
با این جمال روی صنم دیدنم خطاست
کایینه مراد نه بهر جمال ماست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 395
عشرتفروز انجمن هستیام حیاست
چون شبنم گلم، عرق آیینهٔ بقاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 434
گردی ز خویش رفتن ما هیچ برنخاست
چون گل درای قافلهٔ رنگ بیصداست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 439
از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 450
طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت
گفتند کار تو به نگاه خرد خطاست
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 36 - الملک ﷲ
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 3
قربان شدن به تیغ جفای تو عید ماست
جان می دهیم بهر چنین عید عمرهاست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 117
گنج مراد را که بر او قفل ابتلاست
دندانه کلید ز دندان اژدهاست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 34
گفتم به قامتت ز کجی خوشتر است راست
کرد ابرویت ز گوشه اشارت که این خطاست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 60
فارسی متن کا ماخذ: گنجور