گردی ز خویش رفتن ما هیچ برنخاست
چون گل درای قافلهٔ رنگ بیصداست
تا سر نهاده ایم به خاک در نیاز
مانند سایه جبههٔ ما محو نقش پاست
بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست
تا سر بجاست بوی خیال تو مغز ماست
کس رایگان نچید گل از باغ اعتبار
آب عقیق و نشئهٔ می نیز خونبهاست
عارف شکست رنگش از آگاهیست و بس
بوی رسیدگی به ثمر سیلی جفاست
آنکیست فکر بیبری از پاش نفکند
از سایه سرو نیز درین بوستان دوتاست
ما را فنا شکنجهٔ پرواز شوق نیست
شبنم دمیکه رفت ز خود جوهر هواست
ناآشنای صورت واماندگان نهایم
ما رابه قدر آبله، آیینه زیر پاست
شوق فسرده از نگهی تازه میشود
یک برگ کاه شعلهٔ وامانده را عصاست
عمریست ناز آینهٔ عجز میکشیم
رنگ شکسته هم به مزاج دل آشناست
هرچند ما بهگرد خرامش نمیرسیم
برگشته است آن مژه امیدها رساست
بیدل چو نی ز ناله نداریم چارهای
تا راه جنبشی زنفس درگلوی ماست
زمین
با این جمال روی صنم دیدنم خطاست
کایینه مراد نه بهر جمال ماست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 395
خلیفه بغداد در موکب حشمت و شوکت خود می راند دیوانه ای پیش وی رسید و گفت: ای خلیفه عنان کشیده دار که در مدیح تو سه بیت گفته ام. گفت: بخوان! بخواند، خلیفه را خوش آمد.
دیوانه چون آن را بدید گفت: مرا سه درم عنایت کن تا روغن و خرما خرم و سیر بخورم. خلیفه فرمان داد تا به هر بیتی وی را هزار درم بدهند.
جامیبهارستانروضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)بخش 9
گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 3
قربان شدن به تیغ جفای تو عید ماست
جان می دهیم بهر چنین عید عمرهاست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 117
گنج مراد را که بر او قفل ابتلاست
دندانه کلید ز دندان اژدهاست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 34
گفتم به قامتت ز کجی خوشتر است راست
کرد ابرویت ز گوشه اشارت که این خطاست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 60
از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
امروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 450
طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت
گفتند کار تو به نگاه خرد خطاست
علامہ اقبالپیام مشرقافکاربخش 36 - الملک ﷲ
عشرتفروز انجمن هستیام حیاست
چون شبنم گلم، عرق آیینهٔ بقاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 434
فارسی متن کا ماخذ: گنجور