شاعر: بیدل دهلوی
گرد اندوه دلم دام تماشای صفاست
زنگ بر آینهام آب رخ آینههاست
نیست آهنگ دگر ذوق گرفتار غمت
الفت دام تمنای تو پرواز رساست
کشتهٔ ناز تو شد آینهٔ عمر ابد
تیغ ابروی تو را خاصیت آب بقاست
بسکه از عجز طلب داغ تمنای توام
در رهم نقش قدم آینهٔ دست دعاست
میکند ناز تو بر اهل نظر منع نگاه
جلوه و آینه محروم لقا، رسم کجاست
مطرب بزم ادبساز وفا شور دل است
بیخودیها نفس بال و پر عجز نواست
یک جهان فضل و هنر خاک ره آگاهی ست
جوهر آینهها فرش گلستان صفاست
زاهد از سیرگلستان حقیقت عاریست
کور را تار نظر صرف سرانگشت عصاست
کثرتآباد جهان جوش گل یکرنگی است
پردهٔ چشم غلطبین تو محجوب خطاست
نیست مانند سحر گرد من اسباب زمین
یک قلم بال پریشان نفس جزو هواست
زندگی رنج جفاهای تمنا بودهست
عرض سنگینی این بار هوس قد دوتاست
از اثرهای گل عیش چمنزار جهان
نیست جزداغ جنونبیدل اگرنقش وفاست
زمین
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز خُمخانه بهجوش آمد و می باید خواست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 20
من پری زادهام و خواب ندانم که کجاست
چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 417
چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست
جان ز سیمای تو چون آب ز گوهر پیداست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1411
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست
وحشت موج ، تماشای خرام دریاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 427
شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست
گر به راحت نزند ساحل ما هم دریاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 432
کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست
شور حاجت - نمک مایده استغناست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 437
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست
عافیت در خانهٔ آیینه نقش بوریاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 444
یاد آن جلوه ز چشمم گره اشک گشاست
شوق دیدار پرستان چقدر آینه زاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 446
فارسی متن کا ماخذ: گنجور