شاعر: بیدل دهلوی
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست
عافیت در خانهٔ آیینه نقش بوریاست
تا تبسم با لب گلشن فریبت آشناست
از خجالت غنچه را پیراهن خوبی قباست
نی همین آشفتهای چون زلف داری روبهرو
همچو کاکل نیز یک جمع پریشان در قفاست
عمرها شد کز تمنای بهار جلوهات
بلبلان را درچمن هر برگگل دست دعاست
کشتهٔ تیغ تمنا را درین گلزار شوق
همچو گل یک خنده زخمشهادت خونبهاست
غنچه تا دم میزند موج شکست آینه است
دانهٔ دل را خیال گردش رنگ آسیاست
تا ز چشم التفات تیغ او افتادهام
بخیه را بر روی زخمم خنده دندان نماست
غافل از عبرت فروشیهای عالم نیستم
هرکفخاکی اپنصحرا به چشمم توتیاست
روشن است ازبند بندم وحشت احوال دل
هر گره در کوچهٔ نی نالهای را نقش پاست
عاجزی را پیشوای سعی مقصد کردهایم
بیشترنقش قدم ما را به منزل رهنماست
همچو دندانسخترویانسنگمینای خودند
چون زبان نرمی ملایمطینتان را مومیاست
بی به عشرت بردن است از سختگیریهای دهر
نام را نقش نگینی نیست نقب خندههاست
گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشان
بیدلاز هرحلقه در خمیازه حسرت چراست
زمین
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز خُمخانه بهجوش آمد و می باید خواست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 20
من پری زادهام و خواب ندانم که کجاست
چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 417
چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست
جان ز سیمای تو چون آب ز گوهر پیداست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1411
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست
وحشت موج ، تماشای خرام دریاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 427
شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست
گر به راحت نزند ساحل ما هم دریاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 432
کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست
شور حاجت - نمک مایده استغناست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 437
گرد اندوه دلم دام تماشای صفاست
زنگ بر آینهام آب رخ آینههاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 438
یاد آن جلوه ز چشمم گره اشک گشاست
شوق دیدار پرستان چقدر آینه زاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 446
فارسی متن کا ماخذ: گنجور