شاعر: بیدل دهلوی
رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست
وحشت موج ، تماشای خرام دریاست
گردبادی که به خود دودصفت می پیچد
نفس سوختهٔ سینهٔ چاک صحراست
جوهر آینه افسرده ز قید وطن است
عکس راگرد سفرآب رخ نشو و نماست
ازگهر موج محال است تراود بیرون
گره تار نظر چشم حیاپیشهٔ ماست
قطع سررشتهٔ پرواز طلب نتوانکرد
بال اگر سلسله کوتاه کند ناله رساست
نرگس مست تو را در چمن حسن ادا
می شوخی همه در ساغر لبریز حیاست
بس که بیآبله گامی نشمردم به رهت
آب آیینه ز نقش قدمم چهرهگشاست
اعتبار به خود آتش زدنم سهل مگیر
قد شمع از همهکس یک سر و گردن بالاست
ای تمنا مکن از خجلت جولان آبم
عمرها شد چوگهر قطرهٔ من آبلهپاست
هیچکس نیست زباندان خیالم بیدل
نغمهٔ پرده دل از همه آهنگ جداست
زمین
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست
می ز خُمخانه بهجوش آمد و می باید خواست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 20
من پری زادهام و خواب ندانم که کجاست
چونک شب گشت نخسپند که شب نوبت ماست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 417
چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست
جان ز سیمای تو چون آب ز گوهر پیداست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1411
شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست
گر به راحت نزند ساحل ما هم دریاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 432
کام همت اگر انباشتهٔ ذوق خفاست
شور حاجت - نمک مایده استغناست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 437
گرد اندوه دلم دام تماشای صفاست
زنگ بر آینهام آب رخ آینههاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 438
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست
عافیت در خانهٔ آیینه نقش بوریاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 444
یاد آن جلوه ز چشمم گره اشک گشاست
شوق دیدار پرستان چقدر آینه زاست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 446
فارسی متن کا ماخذ: گنجور