شاعر: بیدل دهلوی
ز آهم نخل حسرت شعله بالاست
چراغ مرده را آتش مسیحاست
به خاموشی سر هر مو زبانیست
ز حیرت جوهر آیینهگویاست
دل فرهاد آب تیغ کوه است
سر مجنون گل دامان صحراست
رموز دل توان خواند از جبینم
مثال هرکس از آیینه پیداست
زبان لالاست، حیرانمجه میگفت
طلب خون شد نمیدانم چه میخواست
مشو غافل ز رمز هستی من
شکست این حباب آغوش دریاست
بساط حیرت آیینه داریم
جبین عجز فرش خانهٔ ماست
نهتنها ما و تو داغ جنونیم
فلک هم حلقهای از دود سوداست
جهان نیرنگ حسن بینشانیست
اگر آیینه گردی سادگیهاست
هوس تعبیری خواب امل چند
ز فرصت غافلی امروز فرداست
درین محفل گداز اشک شمعیم
نشاط از هرکه باشدکاهش از ماست
به دریای الم بیدل حبابیم
بنای ما به آب دیده برپاست
زمین
گل امشب آخر شب مست برخاست
به جام لاله گون مجلس بیاراست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 153
رویم - قدس سره - گفته است: جوانمردی آن است که برادران خود را معذور داری و بر زلتی که از ایشان واقع شود با ایشان چنان معامله نکنی که از ایشان عذر باید خواست.
جوانمردی دو چیز است ای جوانمرد
جامیبهارستانروضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه)بخش 22
در این خانه کژی ای دل گهی راست
برون رو هی که خانه خانه ماست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 355
مرا از تیره بختی شکوه بیجاست
که عنبر نیل چشم زخم دریاست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2233
بحرف اندر نگیری لامکانرا
درون خود نگر این نکته پیداست
علامہ اقبالپیام مشرقلالهٔ طوررباعی شمارهٔ 159
فارسی متن کا ماخذ: گنجور