صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب اول در سیرت پادشاهان
  4. »حکایت شمارهٔ 38

حکایت شمارهٔ 38

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک

A company of philosophers were discussing a subject in the palace of Kesra and Barzachumihr, having remained silent, they asked him why he took no share in the debate. He replied: ‘Veziers are like physicians and the latter give medicine to the sick only but, as I perceive that your opinions are in conformity with propriety, I have nothing to say about them.’

When an affair succeeds without my idle talk It is not meet for me to speak thereon. But if I see a blind man near a well It is a crime for me to remain silent.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کسی مژده پیش انوشیروانِ عادل آورد. گفت: شنیدم که فلان دشمنِ تو را خدای ،عَزَّ وَ جَلَّ، برداشت.

گفت: هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 37

اگلی نظم

هارون‌الرشید را چون مُلکِ دیارِ مصر مسلم شد گفت: به خلافِ آن طاغی که به غرورِ مُلکِ مصر دعویِ خدایی کرد، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترینِ بندگان.

سیاهی داشت نام او خَصِیب در غایتِ جهل. مُلکِ مصر به وی ارزانی داشت و گویند: عقل و درایتِ او تا به جایی بود که طایفه‌ای حُرّاثِ مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم بارانِ بی‌وقت آمد و تلف شد. گفت: پشم بایستی کاشتن!

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 39

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شه آن را دان که گفت از جان آزاد

به ترک بخل و خشم لهو و بیداد

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»مثنویات»شمارهٔ 72 - سرگذشت

ندانستم که اهلیت گناهست

ایا این ره که می پویم چه راهست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 162

شبی در مسجد جامع مصر آتش افتاد و بسوخت، مسلمانان را توهم آن شد که آن را نصارا کرده اند به مکافات آن آتش در خانه های ایشان انداختند.

سلطان مصر جماعتی را که آتش در خانه های ایشان انداخته بودند بگرفت و در یک جا جمع کرد و بفرمود تا به عدد ایشان رقعه ها نوشتند، در بعضی کشتن و در بعضی دست بریدن و در بعضی تازیانه زدن، و آن رقعه ها را بر ایشان افشاندند، بر هرکس هر رقعه که افتاد با وی به مضمون آن معامله کردند.

جامی»بهارستان»روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)»بخش 11

پسر گفتش که درویشی بسیار

بسی باشد که آرد کافری بار

عطار»الهی نامه»بخش بیستم»المقالة العشرون

پدر بگشاد الماس زبان را

بسفت آنگه گهرهای بیان را

عطار»الهی نامه»بخش دوازدهم»جواب پدر

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00