صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب اول در سیرت پادشاهان
  4. »حکایت شمارهٔ 39

حکایت شمارهٔ 39

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک

Harun-ur-Rashid said when the country of Egypt was surrendered to him: ‘In contrast to the rebel who had in his arrogance of being sovereign of Egypt pretended to be God, I shall bestow this country upon the meanest of my slaves.’ He had a stupid negro, Khosaib by name, whom he made governor of Egypt but his intellect and discrimination were so limited that when the tribe of Egyptian agriculturists complained and stated that they had sown cotton along the banks of the Nile and that an untimely rain had destroyed it he replied: ‘You ought to have sown wool.’ A pious man heard this, and said:

‘If livelihood were increased by knowledge None would be more needy than the ignorant. Nevertheless the ignorant receive a livelihood At which the learned stand aghast. The luck of wealth consists not in skill But only in the aid of heaven. It happens in the world that many Silly men are honoured and sages despised. If an alchemist has died in grief and misery, A fool discovered a treasure amidst ruins.’

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گروهی حکما به حضرتِ کسریٰ در، به مصلحتی سخن همی‌ گفتند و بزرگمهر که مهترِ ایشان بود خاموش.

گفتندش: چرا با ما در این بحث سخن نگویی؟

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 38

اگلی نظم

یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کرد. مَلِک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لبِ زِبَرینش از پَرّهِٔ بینی درگذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هَیکلی که صَخْرالجِنّ از طلعتش بِرَمیدی و عَیْن‌القَطْر از بغلش بگندیدی.

تو گویی تا قیامت زشت‌رویی

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 40

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چو مرغ امر ذی بالی ز آغاز

نه از نیروی حمد آید به پرواز

جامی»بهارستان»دیباچه

خنک جانی که او یاری پسندد

کز او دوریش خود صورت نبندد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 665

کتاب از دست دادن سُست‌رایی‌ست

که اغلب خوی مردم بی‌وفایی‌ست

سعدی»مواعظ»مثنویات»شمارهٔ 38

توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اولیتر است که گله دور.

صاحبدلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان.

سعدی»گلستان»باب ششم در ضعف و پیری»حکایت شمارهٔ 7

کارها به صبر بر آید و مُستَعجِل به سر در آید.

به چشمِ خویش دیدم در بیابان

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 34

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00