صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب ششم در ضعف و پیری
  4. »حکایت شمارهٔ 7

حکایت شمارهٔ 7

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک

The son of a wealthy but avaricious old man, having fallen sick, his well-wishers advised him that it would be proper to get the whole Quran recited or else to offer a sacrifice. He meditated a while and then said: ‘It is preferable to read the Quran because the flock is at a distance.’ A holy man, who had heard this, afterwards remarked: ‘He selected the reading of the Quran because it is at the tip of the tongue but the money at the bottom of the heart.’

It is useful to bend the neck in prayers If they are to be accompanied by almsgiving. For one dinar he would remain sticking in mud like an ass, But if thou askest for Alhamdu he will recite it a hundred times.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دل‌آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش

سعدی»گلستان»باب ششم در ضعف و پیری»حکایت شمارهٔ 6

اگلی نظم

پیرمرد‌ی را گفتند: چرا زن نکنی؟

گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد.

سعدی»گلستان»باب ششم در ضعف و پیری»حکایت شمارهٔ 8

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چو مرغ امر ذی بالی ز آغاز

نه از نیروی حمد آید به پرواز

جامی»بهارستان»دیباچه

خنک جانی که او یاری پسندد

کز او دوریش خود صورت نبندد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 665

کتاب از دست دادن سُست‌رایی‌ست

که اغلب خوی مردم بی‌وفایی‌ست

سعدی»مواعظ»مثنویات»شمارهٔ 38

هارون‌الرشید را چون مُلکِ دیارِ مصر مسلم شد گفت: به خلافِ آن طاغی که به غرورِ مُلکِ مصر دعویِ خدایی کرد، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترینِ بندگان.

سیاهی داشت نام او خَصِیب در غایتِ جهل. مُلکِ مصر به وی ارزانی داشت و گویند: عقل و درایتِ او تا به جایی بود که طایفه‌ای حُرّاثِ مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم بارانِ بی‌وقت آمد و تلف شد. گفت: پشم بایستی کاشتن!

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 39

کارها به صبر بر آید و مُستَعجِل به سر در آید.

به چشمِ خویش دیدم در بیابان

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 34

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00