صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 665

غزل شمارهٔ 665

شاعر: رومی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

قافیہ: د

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 5

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
11
خنک جانی که او یاری پسندد
کز او دوریش خود صورت نبندد
22
تو باشی خنده و یار تو شادی
که بی‌شادی دهان کس نخندد
33
تو باشی سجده و یار تو تعظیم
که بی‌تعظیم هرگز سر نخنبد
44
تو باشی چون صدا و یار غارت
چو آوازی به نزد کوه و گنبد
55
تو آدینه بوی او وقت خطبه
نه ز آدینه جدا چون روز شنبد
66
نگر آخر دمی در نحن اقرب
نظر را تا نجنباند نجنبد
77
خیالی خوش دهد دل زان بنازد
خیالی زشت آرد دل بتندد
88
بر او مسخره آمد دل و جان
گه از صله گه از سیلیش رندد
99
مزن سیلی چنانک گیج گردم
ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند
1010
خمش تا درس گوید آن زبانی
که لا باشد به پیشش صد مهند
1111
اگر گویی تو نی را هی خمش کن
بگوید با لبش گو ای مؤید
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دلی دارم که گرد غم نگردد

میی دارم که هرگز کم نگردد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 664

اگلی نظم

چمن جز عشق تو کاری ندارد

وگر دارد چو من باری ندارد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 666

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چو مرغ امر ذی بالی ز آغاز

نه از نیروی حمد آید به پرواز

جامی»بهارستان»دیباچه

کتاب از دست دادن سُست‌رایی‌ست

که اغلب خوی مردم بی‌وفایی‌ست

سعدی»مواعظ»مثنویات»شمارهٔ 38

هارون‌الرشید را چون مُلکِ دیارِ مصر مسلم شد گفت: به خلافِ آن طاغی که به غرورِ مُلکِ مصر دعویِ خدایی کرد، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترینِ بندگان.

سیاهی داشت نام او خَصِیب در غایتِ جهل. مُلکِ مصر به وی ارزانی داشت و گویند: عقل و درایتِ او تا به جایی بود که طایفه‌ای حُرّاثِ مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم بارانِ بی‌وقت آمد و تلف شد. گفت: پشم بایستی کاشتن!

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 39

توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اولیتر است که گله دور.

صاحبدلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان.

سعدی»گلستان»باب ششم در ضعف و پیری»حکایت شمارهٔ 7

کارها به صبر بر آید و مُستَعجِل به سر در آید.

به چشمِ خویش دیدم در بیابان

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 34

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00