شاعر: امیرخسرو دهلوی
در هجر توام کار به جز آه و فغان نیست
در پیش توام دان که زبانم به دهان نیست
بی دوست اگر خلق به جان می زید و سر
هم جان و سر دوست که ما را سر آن نیست
سهل است اگر هر دو جهان باز گذارند
از بهر نگاری که چو او در دو جهان نیست
ما زنده بدوییم که جان می رود از ما
بر وی که به معشوقه زید منت آن نیست
مشنو سخن عاشقی از هرزه زبانان
کاین کار دل است ای پسر و کار زبان نیست
گفتی که هم آغوش خیالم به چه سانی
خواب خوش مجنون به بر دوست نهان نیست
خسرو ز تو گر دل بستد صاحب حسنی
خوش باش که یوسف به یکی قلب گران نیست
زمین
آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیست
روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2186
لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست
بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2187
منظور من آن موی میان است و میان نیست
رزق من ازان تنگ دهان است و دهان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2188
آن شیوه که غارت گر صد قافله جان نیست
در سلسله ی حسن تواش نام و نشان نیست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 142
دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیست
دانی که مرا بر تو گمانست و گمان نیست
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 97
فارسی متن کا ماخذ: گنجور