شاعر: عرفی
آن شیوه که غارت گر صد قافله جان نیست
در سلسله ی حسن تواش نام و نشان نیست
بی لطفی ات از ترک ستم گشت یقینم
این تلخی جان دادنم از زهر کمان نیست
در روز جزا دست شهیدان محبت
دستی است که گیرنده ی دامان و عنان نیست
دل صاحب دردی است که در حالت شیون
با آه خراشیده دل ماتمیان نیست
رنهار مخر گر همه سیلی بفروشند
آن گوهر نایاب که در هیچ دکان نیست
نومید مشو عرفی و افکنده عنان باش
هر چند که از کعبه ی مقصود نشان نیست
زمین
در هجر توام کار به جز آه و فغان نیست
در پیش توام دان که زبانم به دهان نیست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 132
آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیست
روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2186
لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست
بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2187
منظور من آن موی میان است و میان نیست
رزق من ازان تنگ دهان است و دهان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2188
دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیست
دانی که مرا بر تو گمانست و گمان نیست
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 97
فارسی متن کا ماخذ: گنجور