شاعر: صائب
آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیست
روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست
محتاج به دریا نبود گوهر سیراب
در ملک قناعت دل و چشم نگران نیست
بر درد کشان ظلمت ایام بود صاف
بر خاطر ما ابر شب جمعه گران نیست
این پخته نمایان همه خامند سراسر
یک داغ جگرسوز درین لاله ستان نیست
دل را تهی از شکوه به گفتار توان کرد
بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست
از قرب کجان، راست برآرد به ستم دست
از تیرچه اندیشه، چو در بحر کمان نیست؟
امید خراج از عدم آباد، فضولی است
ما را طمع بوسه ازان غنچه دهان نیست
نگذاشت نفس رات کنم عمر سبکسیر
آرام درین قافله چون ریگ روان نیست
کوتاه نظر عاقبت اندیش نباشد
تیری که هوایی است مقید به نشان نیست
یکرنگ بود سال و مه کوی خرابات
اینجا شب آدینه و روز رمضان نیست
کفاره تقصیر بود خواب پریشان
ما را گله ای صائب از اوضاع جهان نیست
زمین
در هجر توام کار به جز آه و فغان نیست
در پیش توام دان که زبانم به دهان نیست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 132
آن شیوه که غارت گر صد قافله جان نیست
در سلسله ی حسن تواش نام و نشان نیست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 142
دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیست
دانی که مرا بر تو گمانست و گمان نیست
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 97
لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست
بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2187
منظور من آن موی میان است و میان نیست
رزق من ازان تنگ دهان است و دهان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2188
فارسی متن کا ماخذ: گنجور