شاعر: صائب
منظور من آن موی میان است و میان نیست
رزق من ازان تنگ دهان است و دهان نیست
فریاد که آن دلبر شیرین سخن از شرم
چون غنچه سراپای زبان است و زبان نیست
از بوالعجبیهاست که شیرینی عالم
مستور در آن تنگ دهان است و دهان نیست
این با که توان گفت که سررشته جانها
وابسته به آن موی میان است و میان نیست؟
فریاد که از بی دهنی درد دل ما
وقوف به تقریر زبان است و زبان نیست
نوری که بود روشن ازو دیده عالم
چون مهر جهانتاب عیان است و عیان نیست
آن جام جهانی که جهان در طلب اوست
از دیده ادراک نهان است و نهان نیست
هر چند که با هم نشود سیر و سکون جمع
در صلب گهر، آب روان است و روان نیست
از بی بصری در نظر تنگ خسیسان
یوسف به زر قلب گران است و گران نیست
آن پیر سیه دل که مقید به خضاب است
در چشم خود از جهل جوان است و جوان نیست
این طرفه که صائب دل صد پاره ما را
شیرازه ازان موی میان است و میان نیست
زمین
در هجر توام کار به جز آه و فغان نیست
در پیش توام دان که زبانم به دهان نیست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 132
آن شیوه که غارت گر صد قافله جان نیست
در سلسله ی حسن تواش نام و نشان نیست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 142
دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیست
دانی که مرا بر تو گمانست و گمان نیست
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 97
آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیست
روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2186
لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست
بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2187
فارسی متن کا ماخذ: گنجور