شاعر: صائب
لب بسته ما بیخبر از راز جهان نیست
بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست
از شرم در بسته روزی نگشاید
روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست
جانها همه از شوق عدم جامه درانند
آرام درین قافله ریگ روان نیست
عاشق خبر از کعبه و بتخانه ندارد
این تیر سبکسیر مقید به نشان نیست
از بستر نرم است گرانخوابی مخمل
بالین اگر از سنگ بود خواب گران نیست
از سنگ سبکبار شود نخل برومند
بر خاک نشینان سخن سخت گران نیست
با اینهمه نعمت که بر این سفره مهیاست
صائب لب بی شکوه به غیر از لب نان نیست
زمین
در هجر توام کار به جز آه و فغان نیست
در پیش توام دان که زبانم به دهان نیست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 132
آن شیوه که غارت گر صد قافله جان نیست
در سلسله ی حسن تواش نام و نشان نیست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 142
دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیست
دانی که مرا بر تو گمانست و گمان نیست
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 97
آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیست
روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2186
منظور من آن موی میان است و میان نیست
رزق من ازان تنگ دهان است و دهان نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2188
فارسی متن کا ماخذ: گنجور