شاعر: جامی
چند از دگران وصف جمال تو شنیدن
خوش آنکه میسر شودم روی تو دیدن
ترسم رود از دست اگر روی تو بینم
زینسان که شوم مست ز نام تو شنیدن
از اشک خود آموختم ای مردم دیده
آغشته به خون پیش تو هر لحظه دویدن
کبک ار چه به رفتار بسی تیز نهد پای
دستش ندهد با تو درین شیوه رسیدن
ما را نبود تحفه به جز ناله و آهی
وان هم نتوان پیش تو گستاخ کشیدن
از خون دلم بس که رود تف سوی بالا
خونابه دل خواهدم از بام چکیدن
جامی که بود تا گلی از باغ تو چیند
ای کاش تواند خسی از راه تو چیدن
زمین
آن عجز شهیدم که به صد رنگ تپیدن
خونم نزند دست به دامان چکیدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2471
چون ربشه در این باغ به افسون دمیدن
سر بر نکشی تا نخوری پای دویدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2473
دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن
چون آب ز آیینه توان ناله شنیدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2475
با روی تو کفر است به معنی نگریدن
یا باغ صفا را به یکی تره خریدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1890
ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1891
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن
کز زلف بیآموختهای پرده دریدن
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 310
بی آب نگردد گهر حسن ز دیدن
باریک نگردد لب ساغر ز مکیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6422
فارسی متن کا ماخذ: گنجور