شاعر: بیدل دهلوی
چون ربشه در این باغ به افسون دمیدن
سر بر نکشی تا نخوری پای دویدن
تا فاش شود معنیگلزار حقیقت
از رفتن رنگ آینه باید طلبیدن
در باغ خیالیکهگذشتن ثمر اوست
انگارکه من نیز رسیدم به رسیدن
تدبیرخرد محرم نیرنگ جنون نیست
نقاش ندارد قلم ناله کشیدن
تا هست نفس صرفهٔ راحت نتوان برد
بال است و همان زحمت انداز پریدن
چون رنگ عبث سلسله اظهار شکستم
یعنی نرساندیم صدایی به شنیدن
ما هیچکسان فارغ از آرایش نازیم
تمثال ندارد سر آیینه خریدن
تا پیرهنی چند به نیرنگ ببالیم
چون شمع کفافست سر انگشت مکیدن
طاووس من احرام تماشای که دارد
دل گشت سراپای من از آینه چیدن
دست هوسم شیفتهٔ دامن کس نیست
بیدل چو نسیمم همه تنگرد رمیدن
زمین
چند از دگران وصف جمال تو شنیدن
خوش آنکه میسر شودم روی تو دیدن
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 720
با روی تو کفر است به معنی نگریدن
یا باغ صفا را به یکی تره خریدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1890
ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1891
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن
کز زلف بیآموختهای پرده دریدن
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 310
بی آب نگردد گهر حسن ز دیدن
باریک نگردد لب ساغر ز مکیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6422
آن عجز شهیدم که به صد رنگ تپیدن
خونم نزند دست به دامان چکیدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2471
دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن
چون آب ز آیینه توان ناله شنیدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2475
فارسی متن کا ماخذ: گنجور