شاعر: جامی
حق آفتاب و جهان همچو سایه است ای دل
اما رایت الی الرب کیف مد الظل
وجود سایه و خورشید فی الحقیقه یکی ست
اگرچه پیش خرد باشد این سخن مشکل
لقب نهند بلی آفتاب را سایه
چو از صرافت اشراق خود شود نازل
حکیم ضؤ دویم گفت سایه را هشدار
مباش همچو وی از مغز این سخن غافل
فروغ مهر به روی زمین بود سایه
میانشان چو شود فی المثل کسی حایل
وجود قابل شرط کمال اسمائی ست
وگرنه ذات نباشد به غیر مستکمل
قبول و فعل دو وصفند ناشی از ذاتی
که هست جمله شئون و صفات را شامل
ز روی کثرت باطن که ممکنش لقب است
بود همیشه قبول و تاثرش حاصل
ز روی وحدت ظاهر که واجبش صفت است
بود هماره در اعیان مؤثر و فاعل
خداست در دو جهان هست جاودان جامی
وما سواه خیال مزخرف باطل
زمین
صباح جمعه بُد و سادس ربیع نخست
که از دلم رخ آن ماهروی شد زائل
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 61
پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1357
به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
که هر چه خواهی میکن ولی ز ما مسکل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1358
به مرگ خواجه فلان هیچ گم نگشت جهان
که قائمست مقامش نتیجهٔ قابل
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 162
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
به صورتی ندهد صورتیست لایعقل
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 34 - در ستایش علاءالدین جوینی صاحب دیوان
یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیکسیرت، نمیخواستش که دلآزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشتهام، تو را ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی.
بر این قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بُقعه به در کردی که این جا که رفتهام، بیست دینارم همیدهند تا جای دیگر روم و قبول نمیکنم! امیر از خنده بیخود گشت و گفت: زنهار! تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!
سعدیگلستانباب چهارم در فواید خاموشیحکایت شمارهٔ 13
ز هند و مکه ام آورده بر در تو امل
در تو کعبه ثانی و قبله اول
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 24 - این قصیده ایضا بعد از معاودت مکه معظمه در احمدآباد گجرات در مدح نورنگ خان گفته شده
نسیم جان شنوم گوییا ز عالم دل
گشاده اند دری در حریم این منزل
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14
به هشتصد و نود و پنج در شب شنبه
که بود سلخ مه فوت احمد مرسل
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 17 - تاریخ دیگر
فارسی متن کا ماخذ: گنجور