صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. حافظ
  2. »اشعار منتسب
  3. »شمارهٔ 61

شمارهٔ 61

شاعر: حافظ

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ل

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 9

صنف: غزل/قصیده/قطعه

Toggle stanza 1
1

صباح جمعه بُد و سادس ربیع نخست

که از دلم رخ آن ماهروی شد زائل

2

به سال هفتصد و شصت و چهار از هجرت

چو آب گشت به‌من حل حکایت مشکل

3

دریغ و درد و تأسف کجا دهد سودی

کنون که عمر به بازیچه رفت بی‌حاصل

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تنم ز رنج فراوان همی نیاساید

دلم از انده بی حد همی بفرساید

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 60

اگلی نظم

درین وادی به بانگ سیل بشنو

که صد من خون مظلومان به یک جو

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 62

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

نسیم جان شنوم گوییا ز عالم دل

گشاده اند دری در حریم این منزل

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 14

به هشتصد و نود و پنج در شب شنبه

که بود سلخ مه فوت احمد مرسل

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 17 - تاریخ دیگر

حق آفتاب و جهان همچو سایه است ای دل

اما رایت الی الرب کیف مد الظل

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 559

پیام کرد مرا بامداد بحر عسل

که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1357

به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل

که هر چه خواهی می‌کن ولی ز ما مسکل

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1358

به مرگ خواجه فلان هیچ گم نگشت جهان

که قائمست مقامش نتیجهٔ قابل

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 162

هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل

به صورتی ندهد صورتیست لایعقل

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 34 - در ستایش علاءالدین جوینی صاحب دیوان

یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیک‌سیرت، نمی‌خواستش که دل‌آزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشته‌ام، تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.

بر این قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بُقعه به در کردی که این جا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم! امیر از خنده بی‌خود گشت و گفت: زنهار! تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!

سعدی»گلستان»باب چهارم در فواید خاموشی»حکایت شمارهٔ 13

ز هند و مکه ام آورده بر در تو امل

در تو کعبه ثانی و قبله اول

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 24 - این قصیده ایضا بعد از معاودت مکه معظمه در احمدآباد گجرات در مدح نورنگ خان گفته شده

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور