شاعر: سعدی
به مرگ خواجه فلان هیچ گم نگشت جهان
که قائمست مقامش نتیجهٔ قابل
نگویمت که درو دانشست یا فضلی
که نیست در همه آفاق مثل او فاضل
امید هست که او نیز چون پدر میرد
به نیکنامی و مقصود همگنان حاصل
زمین
نسیم جان شنوم گوییا ز عالم دل
گشاده اند دری در حریم این منزل
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14
به هشتصد و نود و پنج در شب شنبه
که بود سلخ مه فوت احمد مرسل
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 17 - تاریخ دیگر
حق آفتاب و جهان همچو سایه است ای دل
اما رایت الی الرب کیف مد الظل
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 559
صباح جمعه بُد و سادس ربیع نخست
که از دلم رخ آن ماهروی شد زائل
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 61
پیام کرد مرا بامداد بحر عسل
که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1357
به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
که هر چه خواهی میکن ولی ز ما مسکل
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1358
ز هند و مکه ام آورده بر در تو امل
در تو کعبه ثانی و قبله اول
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 24 - این قصیده ایضا بعد از معاودت مکه معظمه در احمدآباد گجرات در مدح نورنگ خان گفته شده
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
به صورتی ندهد صورتیست لایعقل
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 34 - در ستایش علاءالدین جوینی صاحب دیوان
یکی در مسجدِ سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادلِ نیکسیرت، نمیخواستش که دلآزرده گردد. گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذّنانند قدیم، هر یکی را پنج دینار مرتّب داشتهام، تو را ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی.
بر این قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتی در گذری پیش امیر باز آمد. گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بُقعه به در کردی که این جا که رفتهام، بیست دینارم همیدهند تا جای دیگر روم و قبول نمیکنم! امیر از خنده بیخود گشت و گفت: زنهار! تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!
سعدیگلستانباب چهارم در فواید خاموشیحکایت شمارهٔ 13
فارسی متن کا ماخذ: گنجور