شاعر: جامی
ز سیلی غمت از دیده خون همی بارم
رخ از طپانچه بدینگونه سرخ می دارم
گر آوری پی آزار من هزاران ناز
هزار گونه نیاز آرم و نیازارم
چگونه سر نهم اندر جهان ز خاک درت
چو آمده ست به کوی تو سر به دیوارم
چه حاجت است مرا مرهم طبیب این بس
که چاک سینه ز خاک درت بینبارم
اگر چه دست اجل چاکم افکند در جیب
گمان مبر که زکف دامن تو بگذارم
غم درشت فرو می خورم به یاد رخت
به بوی تازه گلی خاربن همی کارم
به وصف روی تو جامی ز بس که شعر نوشت
چکد گلاب گر اوراق او بیفشارم
زمین
به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارم
کزان نظر به سوی دیگری به بار آرم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1460
حبابوارکه کرد اینقدرگرفتارم
سری ندارم و زحمت پرست دستارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2140
نیَم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1723
بیار باده که اندر خمار خمارم
خدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1737
شب دراز به امید صبح بیدارم
مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 386
من آن نیام که دل از مهرِ دوست بردارم
و گر ز کینهٔ دشمن به جان رسد کارم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 387
به جرم این که متاع هنر بود بارم
یکی ز گرد کسادی خوران بازارم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5713
به روز وصل پیاپی نمای دیدارم
که تا ذخیره ایام هجر بردارم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 239
فارسی متن کا ماخذ: گنجور