شاعر: صائب
به جرم این که متاع هنر بود بارم
یکی ز گرد کسادی خوران بازارم
گهر شود به نهانخانه صدف پنهان
ز غیرت گهر آبدار گفتارم
چه عرض گوهر خوش آب و رنگ خویش دهم
که مرده خون به رگ رغبت خریدارم
مگر فلک ز شفق دست در حنا دارد
که عقده ای نگشاید ز رشته کارم
من بلند نوا را درین چمن مپسند
که غنچه باشد در زیر بال منقارم
نرفته است ز دل بر زبان دروغ مرا
کجی گذار ندارد به راست بازارم
بده به دست من اکسیر رنگ را ساقی
که همچو برگ خزان دیده است رخسارم
غرض زدوری چون من نگاهبانی چیست
به گرد گلشنت انگار خار دیوارم
چگونه جان برم از جور آسمان صائب
اگر نه لطف ظفرخان شود هوادارم
زمین
به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارم
کزان نظر به سوی دیگری به بار آرم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1460
حبابوارکه کرد اینقدرگرفتارم
سری ندارم و زحمت پرست دستارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2140
به روز وصل پیاپی نمای دیدارم
که تا ذخیره ایام هجر بردارم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 239
ز سیلی غمت از دیده خون همی بارم
رخ از طپانچه بدینگونه سرخ می دارم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 241
نیَم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1723
بیار باده که اندر خمار خمارم
خدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1737
شب دراز به امید صبح بیدارم
مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 386
من آن نیام که دل از مهرِ دوست بردارم
و گر ز کینهٔ دشمن به جان رسد کارم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 387
فارسی متن کا ماخذ: گنجور