شاعر: جامی
همیدهد خبر از گل نسیم صبحدمی
ز گشت باغ میاسا به عذر بیدرمی
به دست اگر درمت نیست کن به باده گرو
قبای محترمیّ و کلاه محتشمی
به پیش ناوک غم هر گلی کنون سپریست
چرا چنین هدف ناوک هزار غمی
شکوفه بین و بنفشه به باغ و یادآور
ز روز موی سفیدی و عهد پشت خمی
عربنژاد مهی راه من زد ای مطرب
ترانهای بسرا حسب حال این عجمی
به بانگ چنگ بگو کای به رخ چراغ حرم
فَذاکَ روحی و قَلْبی وَ اِنْ اَبَحْتَ دَمی
به هرچه طبع تو مایل شود ز لطف و ستم
فَذاکَ غایَةُ قَصْدی وَ مُنتَهَی هِمَمی
چراست سوی تو روی جهانیان شب و روز
اگر نه قبله آفاق و کعبه حرمی
فراقنامه جامیست این نوشته که کرد
به نوکّ هر مژه از رشحه جگر قلمی
زمین
سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی
همه بتانت که محراب چشم هر صنمی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1912
چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی
قفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2753
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 471
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 596
فارسی متن کا ماخذ: گنجور