شاعر: بیدل دهلوی
چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی
قفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی
نفس بهکسوت سیماب مضطرم دارد
نه آشنای راحت و، نه اتفاق رمی
مپرس از خط تسلیم مکتب نیرنگ
چو سایه صفحه سیه کردهایم بیرقمی
به صد هزار تردد درین قلمرو یاس
نیافتیم چو امید قابل ستمی
چو ابر بر عرق سعی بستهام محمل
کشد غبار من ای کاش از انفعال نمی
به خاک راه تو یعنی سر فتادهٔ من
هنوز فرصت نازیست رنجهکن قدمی
نیام به مشق خیالتکم از چراغ خموش
بلغزش مژه من هم شکستهام قلمی
عروج همتم امشب خیال قامتکیست
ز خود برآمدنی میزند به دل علمی
کجا رومکه برآرم سراز خط تسلیم
به کنج زانوم آفاق خورده است خمی
قناعتم چقدر دستگاه نعمت داشت
که سیرم از همه عالم بخوردن قسمی
درین ستمکده حیران نشستهام بیدل
چو تار ساز ضعیفی به ناله متهمی
زمین
سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی
همه بتانت که محراب چشم هر صنمی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1912
همیدهد خبر از گل نسیم صبحدمی
ز گشت باغ میاسا به عذر بیدرمی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 456
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 471
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 596
فارسی متن کا ماخذ: گنجور