شاعر: امیرخسرو دهلوی
سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی
همه بتانت که محراب چشم هر صنمی
در آب و آینه بینی همیشه صورت خویش
که آفتاب پرستی و بت پرستی همی
همه ولایت روی تو یاغی ست مگر
سواد خطه تو اندکی قلمی
به فرق تاج زمرد برآر چون طاووس
درآ به جلوه که طاووس هندی، ای عجمی
برون کشم رگ جان، بهر چه کشم بارش
ز عشق تو که نه از لات سومنات کمی
دریغ نیست که سوزند هندوان خود را
ز دوستیست که چون سومنات محترمی
نموده می شود آفاق، در صفای تنت
تو آبگینه هنری نه ای که جام جمی
سیاه تخته هندو بود سفید رخم
تو از سیاهی هند ز سفیدیی رقمی
چو گشت خسرو جادو زبون غمزه تو
به خواب بستنش افسون هندیی چه دمی؟
زمین
چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی
قفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2753
همیدهد خبر از گل نسیم صبحدمی
ز گشت باغ میاسا به عذر بیدرمی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 456
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 471
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 596
فارسی متن کا ماخذ: گنجور