شاعر: جامی
بتابی بر همه چون ماه و از من روی برتابی
به هر کس شکر و شیری و با من آتش و آبی
کشی هر کج نهادی را کمان آسا به سوی خود
مرا دور افکنی از پیش رو چون تیر برتابی
شب از محراب ابرویت چو مانم باز بر یادش
کنم بر سینه از ناخن هزاران شکل محرابی
کنم شرح گرفتاری خود با تو ولی مشکل
که ناگشته اسیر چون خودی این نکته دریابی
مکن خاکسترم دور از درت بگذار تا باشد
به شبها زیر پهلوی سگانت فرش سنجابی
نشاند جوش خون عناب و عناب لبت خونم
به جوش آورد و اینک اشک من زان گشته عنابی
چو زد راه دلت نامهربانی دل بنه جامی
به مهجوری و رنجوری و بی خوردی و بی خوابی
زمین
عرق ربز خجالت میگدازد سعی بیتابی
ندارم مزرع امید اما میدهم آبی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2654
درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
فنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2514
چه باید مرد را، طبع بلند و مشرب نابی
نگارین چهره ای، مجموعه خوبی ز هر بابی
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 525
فارسی متن کا ماخذ: گنجور