شاعر: جامی
جهانی تازه شد از فیض تو ای ابر نوروزی
من لب تشنه را تا چند بهر قطره ای سوزی
سیه شد روز من زین غم که گیرم زلف شبرنگت
نمی دانم که این دولت کیم خواهد شدن روزی
ز تاب خشم رخ افروختی و آتش زدی در من
معاذالله اگر بار دگر این آتش افروزی
ز چشمت دلبری آموختی دل از همه بردی
چه باشد کز لب جانبخش خود دلداری آموزی
سلیمانی به ملک نیکویی خاتم لب لعلت
مبادا دیو را بر خاتم لعل تو فیروزی
مشو آهوی دام هر کس آن به کاندرین صحرا
کمند همت اندازی و صید عزت اندوزی
ز چاک جیب جان جامی کنی گم نقد عمر آخر
برآن چاک ار نه از دامان وصلش وصله ای دوزی
زمین
هوس پخته ست این پروانه بهر خویشتن سوزی
بیا و خانه روشن کن ز بهر مجلس افروزی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1901
الهی سخت بیبرگم به ساز طاعتاندوزی
همین یک الله الله دارم آن همگر تو آموزی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2715
ز کوی یار میآید نسیمِ بادِ نوروزی
از این باد ار مدد خواهی، چراغِ دل برافروزی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 454
فارسی متن کا ماخذ: گنجور