شاعر: جامی
خرم آن کس که برد پی به ره هیچ کسی
تا درین ره ننهی پای به جایی نرسی
هرچه جز شستن دست هوس از حاصل خویش
باشد اینجا همه بی حاصلی و بوالهوسی
تا بری عهد به سر نسبت از آدم بگسل
عهد الله الی آدم عهدا فنسی
کم زن از وصل ریاحین نفس ای مرغ قفس
که تماشاگر بستان ز شکاف قفسی
گرچه از محمل لیلی نرسد بانگ درای
شادم از قافله او به مقام جرسی
آید از نور رخت زمزمه نارکلیم
یعلم الله که تو از شعله آن مقتبسی
نیست جز حکم تو در کشور ما حکم دگر
شغل تو روز بود شحنگی و شب عسسی
تا لب جام شد آلوده ز شهد لب تو
می زند مرغ دلم پر به هوای مگسی
زنده شد جامی از انفاس خوشت جان سخن
شاید ار نام برآری به مسیحا نفسی
زمین
من ترا دارم و جز لطف توام نیست کسی
در جهانم نبود غیر تو فریاد رسی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1943
در سر افتاده ز عشق توام، ای جان، هوسی
با سگ کوی تو گفتم که برآرم نفسی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1944
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام مِیام ده که به پیری برسی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 455
به شکرخنده اگر میببرد دل ز کسی
میدهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2864
به شکرخنده اگر میببرد جان ز کسی
میدهد جان خوشی پرطربی پرهوسی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2888
گر درونسوختهای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 580
نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی
که برآرم به فراغت ز ته دل نفسی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6817
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی
که ندارم به جز از لطف تو فریادرسی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 263
خلوتی خواهم و سودای سر زلف کسی
دم گرمی که چراغی بفروزد ز خسی
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 547
فارسی متن کا ماخذ: گنجور