شاعر: نظیری نیشابوری
خلوتی خواهم و سودای سر زلف کسی
دم گرمی که چراغی بفروزد ز خسی
از گلم خار به دل میخلد افسوس که نیست
پر و بالی که گریزم به شکاف قفسی
شعله از قهر به بال و پر پروانه نکرد
آنچه از لطف کند شهد به بال مگسی
غم و اندیشه مرا زود درآورد از پای
پای برجاتر ازین میطلبد عشق کسی؟
بس تنک حوصلهام دست و دلی میخواهم
که بگیرم به فغان دامن فریادرسی
محملی نگذرد از بادیه ما ورنه
همه در وجد و سماعیم به بانگ جرسی
لاف سربازی ما با تو «نظیری» غلط است
چون تو بر چهره نداریم غبار فرسی
زمین
من ترا دارم و جز لطف توام نیست کسی
در جهانم نبود غیر تو فریاد رسی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1943
در سر افتاده ز عشق توام، ای جان، هوسی
با سگ کوی تو گفتم که برآرم نفسی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1944
خرم آن کس که برد پی به ره هیچ کسی
تا درین ره ننهی پای به جایی نرسی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 455
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام مِیام ده که به پیری برسی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 455
به شکرخنده اگر میببرد دل ز کسی
میدهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2864
به شکرخنده اگر میببرد جان ز کسی
میدهد جان خوشی پرطربی پرهوسی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2888
گر درونسوختهای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 580
نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی
که برآرم به فراغت ز ته دل نفسی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6817
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی
که ندارم به جز از لطف تو فریادرسی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 263
فارسی متن کا ماخذ: گنجور