شاعر: امیرخسرو دهلوی
در سر افتاده ز عشق توام، ای جان، هوسی
با سگ کوی تو گفتم که برآرم نفسی
بر درت حلقه چو زنجیر درم بهر درای
ناله ها کردم و فریاد چو بانگ جرسی
نشدی ملتفت حال من، ای عمر عزیز
هرگز این خواری و زاری نکشیده ست کسی
حلقه زلف سمن سای تو در دور قمر
فتنه پیدا کند و غارت و آشوب بسی
سر به سر با سگ کوی تو نهاده خسرو
چون به پابوس تو، ای جان، نشدش دسترسی
زمین
خرم آن کس که برد پی به ره هیچ کسی
تا درین ره ننهی پای به جایی نرسی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 455
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام مِیام ده که به پیری برسی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 455
به شکرخنده اگر میببرد دل ز کسی
میدهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2864
به شکرخنده اگر میببرد جان ز کسی
میدهد جان خوشی پرطربی پرهوسی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2888
گر درونسوختهای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 580
نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی
که برآرم به فراغت ز ته دل نفسی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6817
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی
که ندارم به جز از لطف تو فریادرسی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 263
خلوتی خواهم و سودای سر زلف کسی
دم گرمی که چراغی بفروزد ز خسی
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 547
من ترا دارم و جز لطف توام نیست کسی
در جهانم نبود غیر تو فریاد رسی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1943
فارسی متن کا ماخذ: گنجور