شاعر: جامی
به مهر و ماه فلک کودکیست بازی سنج
که کرده است به بازی ترازو از نارنج
بدین ترازوی نارنج بر خریداران
درین دکان نکشد جز متاع محنت و رنج
به زیر خاک بود گنج بین که قارون را
چه سان به خاک فرو برد حرص در پی گنج
چه رخ به عرصه یکرنگی آری ای دل تو
پر از سپید و سیه چون خریطه شطرنج
کریم نیست جز آن کس که نقد دریا را
ببخشد و نزند بر جبین چو موج شکنج
نقاب چهره وحدت بود جهات و حواس
بشوی دفتر عشق از حساب این شش و پنج
مکن توقع راحت ز هیچ کس جامی
که کارخانه رنج است این سرای سپنج
زمین
توانگری به دل است، ای گدای با صد گنج
چو راحتی نرسانی، مشو عذاب النج
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 407
مردی به شخصی رسید و آغاز گله کرد که روا باشد که مرا نمی شناسی و رعایت حق من نمی کنی؟ آن شخص حیران ماند و گفت: از اینها که تو می گویی من خبری ندارم!
گفت: پدرم مادر تو را خواستگار کرده بوده است اگر وی را می خواست من برادر تو می بودم. آن شخص گفت: والله این خویشی است که سبب آن می شود که من از تو میراث برم و تو از من میراث بری.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 32
به بوستان سخن مرغ طبع من اکثر
به هفت بیت شود نغمه ساز و قافیه سنج
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 9
درین خرابه مکش بهر گنج غصه و رنج
چو نقد وقت تو شد فقر خاک بر سر گنج
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 252
فارسی متن کا ماخذ: گنجور