شاعر: جامی
درین خرابه مکش بهر گنج غصه و رنج
چو نقد وقت تو شد فقر خاک بر سر گنج
به کشت و کار جهان رخ میار کآخر داو
ز کشت مات شود شاه عرصه شطرنج
به قصر عشرت و ایوان عیش شاهان بین
که زاغ نغمه سراگشته چغذ قافیه سنج
گریز یک دو سه روزی ز حبس حس و جهت
که هست چاره کارت برون ازین شش و پنج
شکنج طره خوبان مگیر و عشوه مخر
که آن شکنجه و بند است مرد را نه شکنج
بسی نماند که آید خزان غرور نگر
که لاله بس نکند از دلال و غنچه ز غنج
ز بخت تیره خود رنج می کشی جامی
ز جنبش فلک و گردش زمانه مرنج
زمین
توانگری به دل است، ای گدای با صد گنج
چو راحتی نرسانی، مشو عذاب النج
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 407
مردی به شخصی رسید و آغاز گله کرد که روا باشد که مرا نمی شناسی و رعایت حق من نمی کنی؟ آن شخص حیران ماند و گفت: از اینها که تو می گویی من خبری ندارم!
گفت: پدرم مادر تو را خواستگار کرده بوده است اگر وی را می خواست من برادر تو می بودم. آن شخص گفت: والله این خویشی است که سبب آن می شود که من از تو میراث برم و تو از من میراث بری.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 32
به بوستان سخن مرغ طبع من اکثر
به هفت بیت شود نغمه ساز و قافیه سنج
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 9
به مهر و ماه فلک کودکیست بازی سنج
که کرده است به بازی ترازو از نارنج
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 137
فارسی متن کا ماخذ: گنجور