صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 407

غزل شمارهٔ 407

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: نج

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

توانگری به دل است، ای گدای با صد گنج

چو راحتی نرسانی، مشو عذاب النج

2

همانست گنج که دیدی چو خاک هر گنجی

که زیر خاک نهی، خاک بر سر آن گنج

3

خرد ز بهر کمال و کنیش آلت مال

چو ابلهان به ترازوی زر سفال مسنج

4

مدو چو مور تهیگه تهی که در سالی

نخورد یک جو و پامال شد به بردن رنج

5

ز خوی زشت پس از مردن تو هم چه عجب

که استخوانت کند سنگ چون صف شطرنج

6

نه زنده، مرده بود آنکه سنگ پیوسته

تنش به رنگ به سودا و روح در افرنج

7

ز بهر سنگ ملمع که آیدت در دست

بسا کسان که شکستی به سنگ شان آرنج

8

ز بهر سیم و درم صد شکنجه بیش کنی

که ایستاده نماز اوفتد برانت شکنج

9

دو پنجه با تو زده شیر چرخ و تو با خود

گرفته راست سه پنجاه در سرای سپنج

10

چنان به لذت نفسی، که گر شود ممکن

به حرص حس ششم در فزایی اندر پنج

11

خوبی چکان که شود خونت آب در ره دین

نه آن خویی که چکد از رخت کرشمه و غنج

12

به باغ گل ز خوی باغبان دمد نه ز آب

گمان مبر تو که بی رنج بردمد نارنج

13

اگر چه ناخوشت آید نصیحت خسرو

شفاست آن همه، از تلخی هلیله مرنج

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای داشته به سر ز رعونت کلاه کج

سر کج مکن که کج بودش جایگاه کج

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 406

اگلی نظم

به غیر جام دمادم مجوی همدم هیچ

به جز صراحی و مطرب مخواه تو هم هیچ

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 408

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مردی به شخصی رسید و آغاز گله کرد که روا باشد که مرا نمی شناسی و رعایت حق من نمی کنی؟ آن شخص حیران ماند و گفت: از اینها که تو می گویی من خبری ندارم!

گفت: پدرم مادر تو را خواستگار کرده بوده است اگر وی را می خواست من برادر تو می بودم. آن شخص گفت: والله این خویشی است که سبب آن می شود که من از تو میراث برم و تو از من میراث بری.

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 32

به بوستان سخن مرغ طبع من اکثر

به هفت بیت شود نغمه ساز و قافیه سنج

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 9

به مهر و ماه فلک کودکیست بازی سنج

که کرده است به بازی ترازو از نارنج

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 137

درین خرابه مکش بهر گنج غصه و رنج

چو نقد وقت تو شد فقر خاک بر سر گنج

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 252

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور